جعفر برمكى است و چون خيزران بمرد رشيد ديوان خاتم را بفضل داد و اين بسال 184 بود و پيداست كه فضل بطلب رياست در كينه برمكيان كه ايشان را رقيبان خويش ميديد تا چه حد راسخ شده بود .
و هم از علل زوال برمكيان رهائى يحيى علوى بود كه شمهاى از كار وى را بگفتيم طبرى گويد : يحيى در حبس جعفر بود شبى او را پيش خواند و سخنى گفت يحيى به دو گفت از خدا بترس و نگذار كه روز قيامت پيمبر خصم تو باشد به خدا من گناهى ندارم جعفر بر او رقت آورد و آزادش كرد و گفت هرجا ميخواهى برو يحيى گفت كجا روم كه پس از مدتى دوباره بگيرندم . جعفر كس فرستاد تا او را با ما نگاه رسانيد . يكى از حاجبان جعفر كه از جانب فضل بن ربيع بجاسوسى گماشته شده بود اين خبر را به دو داد و فضل بهارون بازگفت و پاسخ شنيد كه تو را با اين چه كار است كه شايد آزادى او بفرمان من بوده است پس از آن جعفر بيامد و خليفه غذا خواست و بخوردند . هارون با او ملاطفت ميكرد و بدست خويش لقمه ميداد و از هر در سخنى در ميان بود ، در انجام سخن گفت يحيى بن عبد الله چه مىكند ؟
گفت وى در حبس و زنجير است .
خليفه گفت بجان من قسم ياد ميكنى ؟
جعفر كه مردى هوشيار بود بدانست كه خليفه از كار يحيى باخبر است گفت نه بجان تو قسم ياد ميكنم كه او را آزاد كردهام . چون اطمينان يافتم كه خيانت نخواهد كرد .
خليفه گفت خوب كردى كه من نيز قصد آزادى وى را داشتم و چون جعفر برفت ويرا همينگريست تا دور شد و گفت : " خدايم بكشد اگر ترا نكشم " و شد آنچه شد .
همه اين مقدمات در تيرگى روابط رشيد و برمكيان مؤثر بود و فضل بن سهل آتش فتنه را دامن ميزد . زبيده مادر امين نيز از برمكيان خوشدل نبود كه پنداشت هارون
تاريخ الإسلام ( تاريخ سياسى اسلام ) ( فارسى ) — صفحة 161
مساهمون: حسن ابراهيم حسن
ص١٦١