تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الإسلام ( تاريخ سياسى اسلام ) ( فارسى ) — صفحة 158

مساهمون:

ص١٥٨
و او را در خانه‌اى نزديك قصر بداشتند آنگاه وزير را بخواند و از كار علوى پرسيد وزير گفت خدا امير مؤمنان را از جانب وى آسوده كرد . خليفه گفت بمرد ؟ گفت آرى گفت به خدا راست ميگوئى . گفت به خدا قسم كه راست مىگويم . خليفه گفت دست بر سر من نه و به خدا سوگند ياد كن . يعقوب گويد دست بر سر خليفه نهادم و سوگند ياد كردم . مهدى بيكى از خادمان گفت علوى را بياريد و چون او را بديدم بحيرت شدم و سخن گفتن نتوانستم . مهدى گفت : " اكنون خون تو بر من حلالست . " و مرا بريسمانى در چاهى تاريك آويختند كه نور در آنجا نفوذ نميكرد . " يعقوب همچنان در حبس بود تا بفرمان رشيد رها شد اما چشم وى نابينا شده بود رشيد اجازه داد بقيه عمر را در مكه بگذراند اما دير نماند و بسال 176 بمرد . سرگذشت برمكيان نيز كه از حوادث مهم دوران عباسى است به نسبت زياد با كشاكش سياسى علويان و عباسيان رابطه دارد . مورخان درباره اين قصه گونه‌گون سخن دارند . مقام يحيى برمكى در دولت هارون بدآنجا رسيده بود كه خليفه ويرا پدر ميگفت و حقا سمت پدرى بهارون داشت كه اگر رعايت و مراقبت وى نبود هارون در نتيجه سختگيريهاى هادى دل بخلع داده بود و بخلافت نميرسيد . گويند مايه سقوط برمكيان از آنجا بود كه جعفر برمكى با عباسه خواهر رشيد مناسبات محرمانه داشت كه هارون از آن انس كه با خواهر و آن دلبستگى كه بمصاحبت جعفر داشت ميخواست هر دو را در حضور داشته باشد و عقدى ميان عباسه و جعفر آورده بود اما هارون نميخواست اين عقد بمناسبات ديگر منجر شود اما از جعفر