گفتم نه و كسى چنين انتظارى ندارد .
گفت پس چرا بحضور ما بىاجازه وارد ميشوند ؟
يحيى به پا خاست و گفت : خدا مرا پيشمرگ تو كند . اين كار را خودسرانه نكردم كه خليفه اين اجازه را از روى مرحمت به من داد و گاه بنده بحضور رسيدهام و خليفه در جامه خواب يا ببستر بوده است . ندانستم كه رفتار من بنزد وى ناپسند است اكنون كه بدانستم اجازه ورود ميگيرم .
رشيد شرمگين شد كه شرم حضورى بينهايت داشت و چشم از زمين برنداشت و گفت : نخواستم مايه ملال تو شوم اما مردم چيزها ميگويند . گوئى سخن ديگر براى گفتن نداشت . آنگاه سكوت كرد و يحيى برفت .
طبرى گويد هارون بدوران ضعف كار برمكيان بغلامان و خادمان قصر فرمان داد احترام يحيى را نگه ندارند و چون يحيى بيامد و احترامى نديد و كس پيش پاى وى برنخاست رنگش بگرديد و از آن پس كار چنان شد كه غلامان وقتى او را ميديدند روى ميگردانيدند بسا ميشد آب ميخواست و به او نميدادند و اگر ميدادند از پس تقاضاى مكرر بود . صاحب عقد الفريد گويد : دشمنان برمكيان نغمهگران را وادار كردند كه با اشعار مناسب همت رشيد را به محو خاندان برمك تحريك كنند ، يكى از آنها در بزم وى شعرى خواند باينمضمون :
" اى كاش هند به وعده خويش وفا ميكرد و ما را از رنج رهائى ميداد اى كاش يك بار استبداد ميكرد كه هر كه استبداد نكند عاجز است " و اين سخن در دل رشيد كارگر شد و گفت : " بله به خدا من عاجزم " و چيزى نگذشت كه شمشير در برمكيان نهاد .
بعضى مورخان پنداشتهاند سقوط برمكيان در نتيجه عوامل مكرر بود كه از ديرباز فراهم آمده بود از جمله اينكه هارون دل با فضل بن ربيع داشت و ميخواست چيزى از امور دولت را به دو سپارد اما خيزران مادر هارون مانع بود و فضل پنداشت مانع كار وى
تاريخ الإسلام ( تاريخ سياسى اسلام ) ( فارسى ) — صفحة 160
مساهمون: حسن ابراهيم حسن
ص١٦٠