تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الإسلام ( تاريخ سياسى اسلام ) ( فارسى ) — صفحة 143

مساهمون:

ص١٤٣
كه گروهى از عموزادگانش به دو پيوستند و دعوت وى را در بلخ و طالقان و مرو و بلاد ديگر بسط دادند ، خبر شايع شد و خليفه سپاهى در طلب وى به يمن فرستاد و بناچار به نزديكى از قبايل صحرا نهان شد و چون معتصم بخلافت رسيد در طلب وى كوشش بيشتر كرد و بغاى بزرگ سردار ترك و هم اشناس را با سپاه فراوان بدستگيرى وى فرستاد و كارش دگرگون شد . " و هم او از خادم قاسم بدوران اقامت مصر چنين حكايت آورده كه در آن ايام كه عاملان خليفه بجستجوى قاسم بودند روزى كه من و او در عقب دكان كفشگرى نهان بوديم نداى جارچى را شنيديم كه ميگفت : واى بر آنكه قاسم بن ابراهيم را پناه داده باشد . واى بر آنكه جاى وى را بداند و نگويد . هر كه جاى قاسم را بنمايد هزار دينار و فلان مقدار پارچه جايزه دارد . كفشگر ، سربزير ، بانگ خارجى را ميشنيد و به كار مشغول بود و صدا بر نياورد . چون نزد ما آمد گفتيم : نترسيدى ؟ گفت : از چه بترسم اگر گوشم را قيچى كنند باك نيست كه حفاظت فرزند پيمبر ميكنم و پيمبر خدا را خشنود ميكنم .

كشاكش در ميدان سخن

از پيش گفتيم كه علويان هرگز حق خلافت خويش را رها نكردند و از آن هنگام كه حسين در كربلا شهيد شد هيجانشان در راه تحصيل خلافت بيشتر شد و با وسائل مختلف در اين زمينه كوشش داشتند و هرجا فرصتى براى قيام و اعمال قدرت بدست ميآمد قدم در ميدان عمل مينهادند و چون فرصت نبود آرام ميگرفتند . در اواخر دوران اموى كه دعوت اهل بيت قوتى گرفت علويان و عباسيان همدل و همسخن بودند و چون خلافت به خاندان عباس افتاد علويان بدانستند كه فريب خورده‌اند و بار ديگر حق از كفشان رفته است و بدشمنى عباسيان كمر بستند و همچنان بصدد تحصيل حق خويش بودند هرجا فرصتى بود شمشير ميكشيدند و قيام ميكردند و در مواقع ديگر از بسط دعوت
تاريخ الإسلام ( تاريخ سياسى اسلام ) ( فارسى ) — صفحة 143 | حسن ابراهيم حسن / ابوالقاسم پاينده