شدهاند كه نه تو آنها را ميشناسى و نه آنها ترا ميشناسند . " اين سخن يكى از بزرگان خاندان على بود كه ميدانست بمدعيان تشيع تا چه حد ميتوان تكيه كرد . گر چه عبد الله محض اندرز وى را نپذيرفت و بدين نكته كه پيش از او نامه ابو سلمه به امام صادق رسيده توجه نكرد . عمر بن زين العابدين نيز نامه ابو سلمه را گرفت و گفت :
" من صاحب نامه را نميشناسم كه جواب او را بدهم " .
از اينجا ميتوان دريافت كه علويان در آن دوران قوت و تبعه كافى نداشتند كه بوسيله آن بخلافت توانند رسيد و ناچار بودند منتظر باشند تا اوضاع مناسب شود و بطلب خلافت برآيند . نتيجه سكوت علويان اين بود كه منصور وقتى از راز توطئه آگاه شد كمر بقتل ابو سلمه بست و وى را از ميان برداشت .
بگفته مورخان سفاح وقتى بخلافت رسيد بر خلاف ميل خود وزارت به ابو سلمه داد و وى را وزير آل محمد ناميد از آنرو كه بنزد خراسانيان كه مايه نيروى دولت عباسى بودند محبوبيت فراوان داشت اما بىگفتگو سفاح در اين كار حسن نيت نداشت كه كينه ابو سلمه را بدل داشت اما بيم داشت اگر قصد جان وى كند در كار دولت خلل افتد و خراسانيان بخونخواهى وى برخيزند و بكوشيد تا منظور خويش را بدست ابو مسلم انجام داد و نامهاى به دو نوشت كه ابو سلمه ميخواهد خلافت را بعلويان منتقل كند و مجازات وى را با ابو مسلم گذاشت اما فحواى نامه تصويب قتل وى بود و ابو مسلم گروهى از خراسانيان را فرستاد تا او را كشتند و سفاح از خطر ايمن شد و هم ابو مسلم از رقيب نيرومند خويش بياسود اما راه قتل خود را نيز هموار كرد كه از پس ابو سلمه ، سفاح نيت قتل ابو مسلم داشت اما مرگ امانش نداد .
با مرگ ابو سلمه آن ميل نهان كه ايرانيان با علويان داشتند خاموش نشد و مردم ايران هر يك از علويان را كه براى قيام بر ضد عباسيان كوششى ميكرد تأييد ميكردند چنان كه جعفر برمكى به روزگار هارون يحيى بن عبد الله علوى را كه متهم بضديت
تاريخ الإسلام ( تاريخ سياسى اسلام ) ( فارسى ) — صفحة 103
مساهمون: حسن ابراهيم حسن
ص١٠٣