جهم معتقد بود كه اسلام صحيح و ايمان حق يكى است ، طبيعى است كه پيروان اين عقيده واجبات عملى اسلام را تحقير ميكردند و وظايف انسان را نسبت بمردم ديگر ، برتر از واجبات مقرر قرآن ميدانستند .
در حقيقت اين گروه از حكومت بنى اميه رضايت داشتند و با شيعه و خوارج مخالف بودند . با وجود اين در عقايد خود تا حدى با محافظهكاران يعنى اهل سنت موافقت داشتند ، اما چنان كه فونكريمر گويد تا حدى عقايد آنها را با ملايمت آميخته بودند ، زيرا ميگفتند كه مؤمن در جهنم جاويد نميماند ، بطور كلى فرقه مرجئه عقيده را بيشتر از عمل اهميت مىداد .
عقايد مرجئه با عقايد درباريان اموى و طرفدارانشان موافقت داشت چنان كه هيچ كس از شيعه و خوارج نميتوانست با آنها زندگى كند . مسيحيان و ديگر مردم غير مسلمان بنزد آنها اهميت يافتند و بمقامات عالى رسيدند ، اين مسيحيان پابند مقاصد و منافع خود بودند و با مقتضيات زمان هماهنگ بودند و باد از هر سو ميوزيد بدانسو ميرفتند .
وقتى دولت اموى انقراض يافت فرقه مرجئه نيز از ميان رفت و ديگر حزبى مستقل بشمار نبود . ابو حنيفه پيشواى مذهب معروف كه تا كنون باقيست از ميان آنها پديد آمد .
فونكريمر گويد : جاى تأسف است كه اطلاعات درست ما درباره فرقه مرجئه بسيار كم است ، اينفرقه بدوران اموى سختى و سستى بسيار ديد ، تمام منابع تاريخى عصر اموى از ميان رفته و قديمترين منابع موجود از دوران عباسى است و بايد اطلاعات مربوط به اين فرقه را پاره پاره از كتب نويسندگان دوران عباسى بدست آورد .
اخلاق هشام
هشام مردى خردمند و بردبار و پاكدامن و صاحب راى و مدبر بود . چنان كه گفته مىشد : مدبران بنى اميه سه كس بودند : معاويه و عبد الملك و هشام . به گفته