آن در تعيين سير سياست اسلام از شيعه و خوارج كمتر نبود سخن ميكنيم . اين فرقه نام مرجئه داشت و در نيمه دوم قرن اول اسلام زير نفوذ پارهاى عوامل مسيحى در دمشق پايتخت بنى اميه بوجود آمد .
وجه تسميه مرجئه
كلمهء مرجئه از ارجاء است بمعنى تأخير . اينگروه مرجئه نام گرفت از آنرو كه درباره گناهكاران مسلمان حكمى نميكرد و حكم آن را بروز حساب موكول ميداشت و هيچ مسلمانى را بسبب گناهانى كه كرده بود محكوم نميكرد ولى بگفته فانفلوتن نام مرجئه از اين آيه گرفته شده است كه :
وَ آخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللَّهِ إِمَّا يُعَذِّبُهُمْ وَ إِمَّا يَتُوبُ عَلَيْهِمْ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ .
يعنى و ديگران كه ( اميد ) بفرمان خدا دارند كه يا عذابشان مىكند و يا از گناهشان در ميگذرد و خدا دانا و حكيم است . بنا بر اين كلمه مرجئه از ارجاء بمعنى ايجاد اميد مشتق است زيرا مرجئه ميگفتند كه با وجود ايمان گناه ضررى نميزند چنانكه با كفر طاعت سود ندارد .
عقيدهء اصلى مرجئه اين بود كه هر كه باسلام گرويده و بيگانگى خدا و نبوت پيغمبر شهادت ميدهد ، هر گناهى مرتكب شود نبايد او را كافر شمرد ، بلكه بايد كار او را با خدا گذاشت .
جهم بن صفوان يكى از پيشوايان مرجئه در اين زمينه افراط كرد و گمان برد كه ايمان عقيده دل است و هر كه بدل معتقد باشد مؤمن است اگر چه بىضرورت تقيه ، به زبان كفر گويد و بتپرستد يا در شهر مسلمانان بدين يهود و نصارى بگرود و صليب را پرستش كند و سخن از تثليث گويد و بر همين حال بميرد ، چنين كسى بنزد خدا مؤمن است و دوست خداست و از اهل بهشت است .