تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الإسلام ( تاريخ سياسى اسلام ) ( فارسى ) — صفحة 369

مساهمون:

ص٣٦٩
حجاج پيوستند و عده كمى از يارانش باقيماندند . وقتى ابن زبير بدانست كه ناچار كشته مىشود بنزد مادر خود اسماء دختر ابو بكر رفت و گفت : " مادر جان مردم و حتى فرزند و خويشاوندان من مرا رها كرده‌اند و گروه كمى بدور من مانده‌اند كه ساعتى بيشتر مقاومت نميتوانند كرد ، دشمنان حاضرند از دنيا آنچه ميخواهم به من بدهند رأى تو چيست ؟ " اسماء گفت : " تو از كار خويش خبر دارى ، اگر ميدانى كه حق با تو است و كسان را بسوى حق ميخوانى در راه آن استوار باش ، زيرا كسان تو در اين راه كشته شدند ، گردن خود را بدست كودكان بنى اميه مده كه با آن بازى كنند ، اگر در پى دنيائى آدم بدى هستى ، اگر ميگوئى كه حق با من بود و همين كه ياران من سستى گرفتند ناتوان شدم اين كار از آزادگان و دينداران روا نيست ، مگر در جهان جاودانه ميمانى ؟ كشته شدن بهتر است " ابن زبير گفت : " مادر جان بيم دارم كه مردم شام وقتى مرا كشتند اعضايم را قطع كنند " اسماء گفت : " وقتى گوسفند كشته شد اگر پوستش را بكنند رنج نميبرد در كار خود استوار باش و از خدا يارى بخواه . " ابن زبير سر مادر خويش را بوسيد و گفت رأى من همين است مادرش براى او دعا كرد و او را دل داد .

قتل ابن زبير

پس از آن عبد الله بيرون شد و با مردم شام به سختى جنگ كرد و شجاعتى بىنظير نمود ، عاقبت دشمنان بر او دست يافتند و خونش را بريختند و اين رخداد در جمادى الاخر سال 73 هجرى بود .