و نامهء عبد الملك را بمصعب داد . بگفتهء ابن قتيبه ، عبد الملك در اين نامه ولايت عراق را بابراهيم وعده ميداد .
پس از آن ابراهيم حكايت بزرگان سپاه را بگفت كه نامههاى عبد الملك را نهان داشتهاند و از مصعب تقاضا كرد آنها را بكشد تا سپاه را تباه نكنند ، اما مصعب راى او را نپذيرفت ، گفت آنها را محبوس سازد تا كار روشن شود ، مصعب از اين كار نيز دريغ كرد .
از اينقرار بزرگان سپاه مصعب با وى يكدل نبودند كه عبد الملك توانست با آنها مكاتبه كند و بوعدههاى گونهگون بفريبد . بعلاوه مصعب دور انديش و مدبر نبود كه وقتى از حقيقت كار خبر يافت گفتار ابراهيم بن اشتر را نپذيرفت و آنگروه خيانتكار را در سپاه خويش باقى گذاشت ، اين روش اثر بد داشت ، ياران مصعب پراكنده شدند و گروهى اندك بدور او ماندند . نزديك باخمرا كه ما بين كوفه و واسط بود ، جنگ ميان مصعب و سپاه شام در گرفت با آنكه مصعب سخت مقاومت كرد عاقبت كشته شد و همراهانش فرارى شدند ، عبد الملك بسال 71 هجرى بكوفه درآمد و مردم با او بيعت كردند و براى بصره و كوفه عامل معين كرد .
محاصرهء مكه
بدينسان عراق نيز بقلمرو عبد الملك پيوست و تنها سرزمين حجاز بدست ابن زبير ماند ، وقتى تسلط عبد الملك بر عراق استقرار يافت سپاهى فراوان بفرماندهى حجاج بن يوسف ثقفى بسوى حجاز فرستاد تا ابن زبير را از ميان بردارند .
حجاج بسوى طائف رفت و از آنجا راه مدينه گرفت ، عامل مدينه با سپاهيان خود بحجاج پيوست ، پس از آن حجاج بسوى مكه رفت و آنجا را محاصره كرد و بوسيله منجنيق كعبه را سنگباران كرد . مكيان امان خواستند ، گروهى از ياران و خويشاوندان ابن زبير به