همراهان عايشه را نصيحت دادند و بجنگ تهديدشان كردند اما كسى بسخنشان اعتنائى نكرد .
حركت على بسوى بصره
على بن ابيطالب نيز با سپاه خود بسوى بصره حركت كرد در نيمهء جمادى - الاخر سال 36 ه دو سپاه در خريبه كه محليست نزديك بصره روبرو شدند .
على زبير را پيش خواند ، وقتى زبير بيامد به دو گفت : بخاطر دارى كه روزى با پيغمبر بر من گذشتيد . پيغمبر به من نگريست من خنديدم ، او نيز به روى من خنديد . گفتى : پسر ابيطالب از تكبر خود دست برنميدارد . پيغمبر گفت : تو با او جنگ ميكنى و با وى ستم ميكنى .
زبير گفت به خدا به ياد ميآورم ، اگر آن را بخاطر داشتم سوى بصره نميآمدم ، گويند زبير از جنگ كناره گرفت و بقولى مصمم شد از جنگ كناره گيرد اما پسرش عبد الله او را سرزنش كرد و گفت : از پرچمهاى پسر ابيطالب ترسيدى !
زبير : گفت سوگند خوردهام كه با او جنگ نكنم .
پسرش گفت : كفارهء قسم خود را بده ، زبير غلام خود مكحول را بعنوان كفارهء قسم آزاد كرد و بجنگ پرداخت .
در نزديكى بصره جنگ ميان دو سپاه درگرفت عايشه در هودج بر شترى عسكر نام سوار بود و در ميان سپاه جاى داشت ، هفت روز جنگ در اطراف شتر ادامه داشت و چندان تير بهودج خورده بود كه مانند خارپشت به نظر ميرسيد . مروان بن حكم با گروهى از مردم قيس و كنانه و بنى اسد اطراف شتر را رها نميكردند و اگر كسى از سپاه مخالف ميخواست بدان نزديك شود مروان دست او را با شمشير قطع ميكرد تا آنجا كه بيست دست قطع كرد .
عاقبت يكى از پشت سر به او حمله برد و ضربتى به او و ضربت ديگر بشتر زد و طرفداران عايشه و طلحه و زبير فرارى شدند . عايشه و مروان اسير شدند ، طلحه در جنگ به تيرى كه مروان