عايشه گفت : من از اينجا بازميگردم .
محمد گفت : براى چه ؟
جواب داد : از پيغمبر شنيدم كه گفت گوئى مىبينم كه سگهاى حوأب بر يكى از شما بانگ ميزنند اى حميرا مبادا تو باشى .
محمد به دو گفت : به سفر خود ادامه ده و اين سخن را واگذار ، عبد الله بن زبير بيامد و به خدا سوگند خورد كه آغاز شب از آب حوأب گذشتهاند و چند تن از اعراب را بياورد و آنها نيز شهادت دادند ، گويند اين نخستين شهادت دروغى بود كه در اسلام داده شد .
پس از آن سپاه راه خود را بسوى بصره تعقيب كرد . سعيد بن عاص و مغيرة بن شعبه در راه نصيحتشان كردند كه بازگردند و گفتند اگر بهمراهى عايشه بيرون آمدهايد او را بجاى خود بازگردانيد كه اين كار بهتر است و اگر بخونخواهى عثمان برخاستهايد ، سران شما ( مقصود طلحه و زبير است ) عثمان را كشتند و اگر كينهء على را در دل داريد بگوئيد كه اين كينه براى چيست ، شما را به خدا مبادا كارى كنيد كه در يكسال دو فتنه پديد آيد .
ولى كسى بسخن آنها اعتنا نكرد و عايشه سخنشان را نشنيد .
وقتى عثمان بن حنيف كه از جانب على فرماندار بصره بود از رسيدن سپاه خبر يافت ابو الاسود دئلى و عمران بن حصين را فرستاد تا از سبب آمدنشان واقف شوند . آن دو بنزد عايشه رفتند و سبب آمدن وى را پرسيدند عايشه گفت : " گروهى از شورشطلبان شهرها و ماجراجويان قبايل به حرم پيغمبر هجوم بردند و در آنجا فتنه انگيختند و فتنه - جويان را پناه دادند و بسبب قتل امام مسلمانان مستوجب لعنت خدا و پيغمبر شدند و خون حرام را حلال شمردند و آن را بريختند و حرمت ماه حرام را نگاه نداشتند و مال حرام را غارت كردند و بىرضايت كسان در خانهء آنها مقام گرفتند ، من بيرون آمدهام كه رفتار اين قوم را با مسلمانان بگويم و راه اصلاح را به آنها نشان بدهم . " عمران و ابو الاسود
تاريخ الإسلام ( تاريخ سياسى اسلام ) ( فارسى ) — صفحة 310
مساهمون: حسن ابراهيم حسن
ص٣١٠