بدين مضمون بود : " اما بعد پدر تو در جاهليت و اسلام سالار بود و تو نيز خلف اوئى ، عثمان را كسانى كشتند كه تو از آنها آبرومندترى و كسانى بخونخواهى او برخاستند كه از تو بهترند " منذر بدانها جواب داد : " اما بعد من نيكوكار نخواهم بود مگر آنكه از بد - كاران بهتر باشم . حق عثمان امروز و ديروز يكى است وى بنزد شما بود و از يارى او دريغ كرديد از چه وقت اين دانش را اندوختيد و اين رأى را آموختيد ؟ "
طلحه و زبير براى استمالت عبد الله بن عمر نيز اقدام كردند بنزد وى رفتند و گفتند :
مادر ما عايشه در اين راه قدم نهاده بدين اميد كه ميان مردم را اصلاح كند تو نيز با ما بيا " كه پيروى وى بر تو سزاوار است و اگر با ما بيعت كردند تو به بيعت سزاوارترى . " عبد الله گفت : " ميخواهيد من بيعت خود را بشكنم و مرا در چنگال پسر ابو طالب بيندازيد ؟
مردم بدينار و درهم فريفته ميشوند ، من از اين كار چشم پوشيدهام تا بسلامت مانم ، " بار ديگر طلحه و زبير بنزد عبد الله بن عمر رفتند شايد از نظر خود بازگردد ولى او همچنان بر رأى خود استوار بود و عقيده داشت كه گوشه گرفتن راه نيكى و نجات است و اگر عايشه نيز گوشه گيرد بهتر است ، در اين باب به طلحه و زبير گفت : " بدانيد كه خانهء عايشه براى او از هودجش بهتر است براى شما نيز مدينه از بصره بهتر و ذلت از شمشير خوشتر است . بايد آنكس با على جنگ كند كه از او بهتر باشد . "
حركت عايشه بسوى بصره
طلحه و زبير به اندرز ناصحان گوش ندادند و حرمت يگانگى مسلمانان را كه از حركت آنها دست خوش تفرقه ميشد نگاه نداشتند نصيحت ام - سلمه نيز در عايشه بىاثر ماند و عاقبت طلحه و زبير و عايشه بهمراهى شش صد كس بسوى بصره حركت كردند . در اثناى راه وقتى به آب حوأب رسيدند سگها بر آنها بانگ زدند عايشه از محمد بن طلحه پرسيد : اين آب چيست ؟
محمد گفت : اين آب حوأب است .