عمار به ابن ابى سرح ناسزا گفت و گفت : " از چه وقت نصيحتگوى مسلمانان شدهاى ؟ " بنى هاشم و بنى اميه سخن گفتند ، پس از آن عمار گفت : " اى مردم خداوند ما را به پيغمبر خود گرامى كرد و بدين خود عزت بخشيد براى چه خلافترا از خانوادهء پيغمبر بيرون ميبريد . " سعد بن ابى وقاص گفت : " اى عبد الرحمن پيش از آنكه فتنه در مردم افتد كار را تمام كن . " عبد الرحمن گفت : " من در كار نيكو نگريستهام و مشورت كردهام بيهوده دغدغه مكنيد " سپس على را پيش خواند و گفت : تعهد كن كه بكتاب خدا و سنت پيغمبر و روش ابو بكر و عمر عمل كنى . " على گفت اميدوارم باندازهء علم و نيروى خود عمل كنم " سپس عثمان را پيش خواند و آنچه را با على گفته بود با وى گفت عثمان گفتار او را پذيرفت ، عبد الرحمن با او بيعت كرد و عثمان بخلافت رسيد . على به عبد الرحمن گفت : " آن را براى هميشه بخشيدى ، اين اولين بار نيست كه بر ضد ما همسخن شدهايد . ما نيز صبوريم و خدا پشتيبان ماست ، به خدا عثمان را بخلافت انتخاب نكردى مگر به قصد آنكه خلافت را به تو بازگرداند اما خدا هر روز وضعى ديگر پديد ميآورد . "
بنى هاشم و بنى اميه
از اينقرار از همان وقت رقابت ميان على و عثمان يعنى ميان بنى هاشم و بنى اميه آغاز شد زيرا خلافت به آنها منحصر شده بود و مردم كسى را با اين دو برابر نميگرفتند . چون على تعهد نكرد كه بر روش ابو بكر و عمر رفتار كند كار خلافت از دست او رفت و بر عثمان قرار گرفت كه بدين كار رضايت داد ، اين رخداد در آخر ذى حجه سال 23 هجرى بود . وقتى عثمان به خلافت انتخاب شد مسلمانان دو گروه شدند : گروهى طرفدار بنى هاشم بودند كه آنها را علويان نيز مينامند . گروهى ديگر طرفدار عثمان يعنى بنى اميه بودند زيرا عثمان از بنى اميه بود ، على پيشواى بنى هاشم بود . زودتر از ديگران مسلمان شده بود و در راه پيشرفت دين فداكارى كرده بود و از ياران باوفاى محمد و داماد وى نيز بود . عباس عموى پيغمبر هر چند در