در حديبيه كه پيغمبر با فرستادگان قريش درباره پيمان صلح گفتگو ميكرد عمر اعتراض كرد و گفت : " مگر تو پيغمبر خدا نيستى ؟ مگر ما مسلمان نيستيم ؟ مگر آنها كافر نيستند ؟ " وقتى پيغمبر جواب مثبت داد گفت : پس چرا در كار دين خود ننگ را تحمل كنيم ؟ . .
وقتى پيغمبر وفات يافت عمر نميخواست وفات او را باور كند شمشير كشيده بود و كسانى را كه ميگفتند پيغمبر وفات يافته بقتل تهديد ميكرد . وقتى خلافت بابو بكر رسيد عمر مشاور وى بود و با كسانى كه از بيعت ابو بكر سر باز زدند با سختى و خشونت رفتار كرد .
در جنگهاى عقبكرد وقتى خالد بن وليد مالك بن نويره را كه باسلام معترف بود كشت و با زنش ازدواج كرد عمر بابو بكر گفت بايد خالد را بقصاص مالك كشت . اما ابو بكر از اين كار ابا كرد و گفت در تاويل خطا كرده است . عمر گفت پس او را معزول كن . ابو بكر اين را نپذيرفت و گفت : من شمشيرى را كه خداوند به روى كافران كشيده در غلاف نميكنم . معذلك وقتى عمر بخلافت رسيد خالد را از فرماندهى سپاه معزول كرد .
سختى و خشونت يكى از امتيازات عمر بود . در ايام خلافت خود وقتى دستورى ميداد نخست از كسان خود آغاز ميكرد و به آنها ميگفت : من فلان چيز راضع كردهام و مردم بشما نگاه ميكنند . به خدا اگر يكيتان مرتكب آن شود مجازاتش دو برابر است .
با عاملان خود بسيار سختگير بود . بيم داشت مردم از عمال وى بترسند و بذلت و ترس عادت كنند و با پستى و حقارت خو گيرند . بشكايت كسان رسيدگى ميكرد و در خطبههاى خود به مسلمانان ميگفت كه اگر شكايتى از عاملان او دارند بگويند و از كسانى كه در موسم حج يا غير آن بمدينه ميآمدند از رفتار عاملان خود ميپرسيد . وقتى ميخواست عاملى بفرستد فرمانى براى او مينوشت و گروهى از مهاجر و انصار را بر او گواه ميگرفت و شرط ميكرد كه بر اسب سوار نشود و غذاى لذيذ نخورد و لباس نازك نپوشد و در خويش را به روى مردم نبندد .
تاريخ الإسلام ( تاريخ سياسى اسلام ) ( فارسى ) — صفحة 281
مساهمون: حسن ابراهيم حسن
ص٢٨١