تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الإسلام ( تاريخ سياسى اسلام ) ( فارسى ) — صفحة 278

مساهمون:

ص٢٧٨
گروهى از مورخان از جمله ژيبون و بتلر و سديو و ديگران دربارهء روايت ابو الفرج سخنانى گفته‌اند كه برائت عمر و عمرو را از اين تهمت آشكار مىكند .

روايت ابو الفرج

اكنون براى روشن شدن موضوع روايت ابو الفرج را نقل ميكنيم ، گويد : هنگام فتح مصر يك كشيش قبطى از مردم اسكندريه بنام يوحناى نحوى بنزد مسلمانان شهرتى بسزا يافت . وى از مسيحيان يعقوبى بود ، سپس از عقيده تثليث برگشت ، گروهى از اسقفها در مصر اجتماع كردند و به دو گفتند از عقيدهء خود بازگردد ، ولى امتناع كرد بدينجهت از مقام خويش بر كنار شد و همچنان بود تا عمرو بن عاص اسكندريه را گشود و از مقام علمى يوحنا خبر يافت ، يوحنا بنزد عمرو رفت ، عمرو او را گرامى داشت و از سخنان فلسفى او چيزها شنيد و چون عربها با مطالب فلسفى مأنوس نبودند فريفتهء گفتار يوحنا شد ، عمرو مردى خردمند بود از اينرو با يوحنا انس گرفت روزى يوحنا به دو گفت تو بر اسكندريه تسلط يافته‌اى و چيزهائى را كه در آنجا هست مهر زده‌اى مرا با چيزهايى كه براى تو سودمند است كارى نيست اما آنچه براى تو سودى ندارد ما بدان سزاوارتريم . عمرو گفت : بچه چيز احتياج دارى ؟ يوحنا گفت : كتابهاى حكمت كه در خزينه‌هاى سلطنتى است . عمرو گفت : من نميتوانم بىاجازهء عمر در اينباب دستورى بدهم . سپس نامه‌اى به عمر نوشت و گفتهء يوحنا را به دو خبر داد ، عمر جواب داد " اگر مندرجات كتاب‌هايى كه ياد كرده‌اى موافق قرآنست با وجود قرآن از آن بىنيازيم و اگر مخالف قرآن است بدان حاجت نداريم ، همه را تلف كن " عمرو نيز كتابها را به حمامهاى اسكندريه تقسيم كرد كه در تونها بسوزانند كه در مدت ششماه تمام شد ، اين حادثه را بشنو و عبرت بگير .