اين است پايان آنچه استاد ابو على احمد بن محمد بن يعقوب مشكويه ( رض ) نگاشته است . سپاس مر خدا را و درود بر محمد پيامبر و آل او همگان . خدا ما را
هامش
[ = ] خادم كرده گفت : او را بنزد من آور . عضد الدوله دو بار ديگر زمين را بوسيد . او گفت :
بنزد من آى ، بنزد من آى . او نزديك آمده پايش را بوسيد . طائع دست خود به سوى او دراز كرد ، پس از چند بار دستور نشستن كه او نپذيرفته بود ، در پايان به او گفت :
تو را سوگند مىدهم بنشين ، پس او كرسى را بوسيد و نشست . خليفه گفت : خيلى خواهان ديدار و رايزنى با تو بودم . عضد الدوله گفت : مىدانم . گفت : خوش نيتى تو قابل اعتماد و عقيدت تو پذيرفتنى است . او با سر پاسخ داد . سپس طايع گفت : بر آنم كه هر گونه كارى را كه خدا دربارهء مردم خاور و باختر زمين به من وا گذاشته است به تو واگذار كنم ، به استثناى كارهاى ويژهء خويشتن و كارمندان خودم ، با تكيه بر خدا آن را بپذير ! عضد الدوله گفت : خداوند مرا در فرمانبردارى از سرورم و خدمتگزارى او كمك كناد ! پس چون خواستند كه سروران بزرگ نيز سخن امير مؤمنان بشنوند ، طايع دستور داد ، حسين بن موسى ، محمد بن عمرو بن معروف ، ابن ام شيبان و زينبى را بياورند ، چون آمدند ، طايع همان عبارت « واگذارى كارها » را بازگو نموده ، به طريف خادم گفت : اى طريف . خلعتها بر او پوشانيده و تاجگذارى شود . عضد الدوله برخاسته ، به رواق رفته ، خلعتها را پوشيده ، بازگشت . او با اشارت خواست زمين را بوسه زند ، از بسيارى پوشش نتوانست . طايع گفت : بسنده است . و دستور نشستن داد . سپس طايع دستور افراشتن درفشهايش را داد ، پس دو درفش بياوردند و او خدا را نيايش كرد و بر پيامبر درود فرستاد ، دو درفش را برافراشت ، دستور خواندن فرمان را داد پس خوانده شد . طايع گفت : خدا خواهان نيكى تو و ما و مسلمانان است ، من به تو همان دستور دهم ، كه خدا داده و از هر چه او نهى كرد ، من تو را نهى مىكنم و از آنچه جز اين است بدور هستم ، برخيز به نام خدا . سپس طايع شمشيرى را كه ميان دو بالش بود بگرفت و بر شمشيرى كه با خلعت بر او آويخته بود بيفزود . سپس از درگاه ويژه بيرون رفته ، در شهر به گردش پرداخت .
براى بيمارى عضد الدوله ابن حمدون ( ص 113 پانوشت 3 ) در « تذكره » چنين آورده است : قاضى ابو على محسن بن على تنوخى از عضد الدوله در سال 370 در بغداد نقل كرد كه :
مادرم گفت من براى ركن الدوله پسرى زادم كه گويا او را « ابو دلف » خواند و پس از اندكى درگذشت . من براى او بسيار اندوهگين شدم بويژه كه مىترسيدم پيوند من با