تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تجارب الأمم ( فارسى ) — صفحة 494

مساهمون:

ص٤٩٤
فرزند او محمد بن حسن ، نيز با حمد خدا و صلوات بر پيامبر او ، در ربيع يكم سال پانصد و پنجاه و دو ، خواندن آن را به پايان رسانيد . ترجمهء فارسى جلد ششم « تجارب الامم - آزموده‌هاى مردم » نگارش مشكويه ، به خامهء على نقى منزوى به روز پنجشنبه 26 آبان سال 1362 در اوين پايان يافت و در همان روزبه ترجمهء جلد پنجم آغاز كردم و در قزلحصار پايان يافت .
هامش
[ = ] او تصديق كرده درستى گفته و نيروى حافظهء شاه را مىستود . سپس عضد الدوله رو به من [ تنوخى ] كرده گفت : از اين خواب يك چيز دل مرا مىفشارد . گفتم : خدا سرور مرا به آرزوهايش برساناد و ترس از او دور داراد . از دعا چيزى بيشتر نگفتم زيرا پرسش ، بىادبى بود ، او فهميد كه من مىخواهم دنباله را بدانم ، پس گفت : از آن نگرانم كه در آن خواب ، گرفتن من « حلب » را پيش‌بينى شده ، و اگر دور تر رفتن من نيز مقدر بود ، گفته مىشد . روزى كه گزارش رسيد كه « ابن شيخ » در آنجا به نام من خطبه خوانده است ، من به ياد خواب مادرم افتاده دلگير شدم ، كه اينجا پايان مرزهاى كشورم باشد . من [ تنوخى ] براى او دعا كردم و مجلس پايان يافت .