تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تجارب الأمم ( فارسى ) — صفحة 492

مساهمون:

ص٤٩٢
بسنده و بهترين نگهبانست . نوشتن آن به دست محمد بن على بن محمد ، ابو طاهر بلخى در نيمهء ماه ربيع يكم سال پانصد و شش پايان يافت . پاكنويس و مقابلهء آن
هامش
[ = ] امير ( ركن الدوله ) سست گردد ولى امير مرا دلدارى داد و مهربان‌تر شد . مدتى بعد من در اصفهان به تو آبستن شدم ، پس از آن مىترسيدم كه دختر آيد ، و پيوند من و سرورم بريده شود ، چون از ناخشنودى او از دختران آگاه بودم ، همهء مدت آبستنى را در ترس گذراندم ، با نماز و دعا ، پسر بودن فرزند را از خدا مىخواستم ، تا شبى در خواب پير مردى زيبارو و خوش اندام را ديدم كه گمان مىكردم ركن الدوله است ، چون روى او را ديده ، دانستم ديگرى است ، فرياد زدم و كنيزان آمدند ، ولى او ايشان را براند و گفت : من على بن ابى طالب ( ع ) هستم . من برخاسته زمين را بوسه دادم . او گفت : نه ! نه ! من گفتم : اى سرور من . مىدانى من در چه حال هستم ؟ دعا كن خدا پسرى خوش اندام و خوشبخت به من بدهد . او گفت : اى فلانى ( مرا با نام و كنيت پسر آينده‌ام ، عضد الدوله بخواند ) چنين شده است : و به زودى تو پسرى خواهى آورد خوش اندام ، هوشيار ، خردمند ، دانا ، بزرگوار ، نامبردار ، نيرومند ، كه بر كشورهاى فارس ، كرمان ، دريا ، عمان ، عراق ، جزيره ، تا حلب پادشاهى خواهد كرد ، و مردم را رهبرى و اداره خواهد نمود . از او پيروى خواهند كرد ، دارايى بسيار گرد مىآورد ، دشمنان را زبون خواهد نمود و چنين خواهد بود ( عضد الدوله به خود اشارت مىنمود ) كه من هستم و اين اندازه عمر خواهد كرد ( كه اندازهء آن براى عضد الدوله معين نبود ) و پسرش جانشين او خواهد شد . عضد الدوله مىگفت : هر گاه به ياد اين خواب مىآيم در مىيابم كه درست برابر زندگانى من است . سالها گذشت ، من مرد شدم ، عمويم عماد الدوله مرا به شيراز برد و جانشين خود ساخت و مادرم درگذشت . ابو حسين صوفى مىگفت : پادشاه اين سخن مىگفت و من ( ابو حسين ) مىشنيدم كه : من ( عضد الدوله ) به يك بيمارى دچار شدم كه مرا از زندگى خود نوميد كرد ، پزشكان را نيز از من . و آن به سالى بدشگون و بد نشان بود . تا آنجا كه من دستور داده بودم هيچ كس حتى پزشك را بنزد من راه ندهند ، از گفتگو با ايشان بيزار بودم ، كسى جز پرده‌دار نوبتى نزد من نمىآمد ، سه يا چهار روز بدين گونه بگذشت كه كارى جز گريه نداشتم و خود را مردنى مىديدم ، ناگاه پرده‌دار آمده گفت : ابو حسين صوفى ، از بامداد در انتظار است كه به خدمت آيد : هر چه كوشيدم برود نمىپذيرد . او مىگويد : حتما بايد به خدمت برسم و مژده‌اى بدهم كه نبايد دير شود . من با تلخى آهسته گفتم : به او بگو : لا بد مىخواهى -