ابو تغلب را اسير كند ، از وى بگريخت :
سپاه عضد الدوله بر بار و بنهء ابو تغلب چشم دوخته بودند ، آگاهى از دارايى بىزبان و فراوان كه او از دژ بيرون آورده بود ديگ آز ايشان را به جوش آورده بود . ابو تغلب از در و گوهر و زرينهآلات گرانبها و كم گنج چيزى را در دژ بجا ننهاده ، همه را با خود بيرون آورده بود . سپاهيان كه بستههاى از دژ برون آمده را ديدند ، شناختند ، تركان و سواران سپاه و كسانى كه به اسب و جنگ افزار خود اطمينان داشتند ، شتابان به سوى غنيمت رفتند . ابو سعد بهرام فرياد مىزد : جوانان مواظب باشيد كسى به صندوقها دست نزند ، از آن سرور ما است . او اين دستور را پى در پى مىداد ، تا سپاه از پيگيرى [ ابو تغلب ] سست شد . چون دشمن اين سستى بى جا را ديد ، يورشى آورده ايشان را بر روى هم ريخته كشتار كرد ، طغان را چنان كوفته بودند كه بسيارى از اندامهايش از كار افتاده ، با ابو سعد بهرام ، نيمه جان بگريختند ، در صورتى كه در آغاز جنگ ، به پيروزى نزديك شده بودند .
اين پيشآمد در آغاز سال سيصد و شصت و هشتم بود .
ابو تغلب پس از پيروزى بر طغان و ابو سعد بهرام آسايش يافته به دژ « زياد » بياسود . چون سپاه قسطنطينيه در اين هنگام به جنگ « ورد » [ 1 ] آمده بود نتوانست [ در پاسخ نامه ] ابو تغلب به او كمك كند ، بلكه با فرستادن خواربار بسيار پيشنهاد نمود كه بسوى او برود تا با هم بر ضد دشمن بجنگند و پس از شكست [ دشمن رومى ] و
هامش
[ ( 1 - ) ] يحيى بن سعيد انطاكى در تاريخ خود ( كه نسخهاش در كتابخانهء پاريس : 291 هست ) چنين گويد : چون ابو تغلب بر جان خويش بيمناك شد ، راه جزيره پيش گرفته ، به « بردس سقلاروس » نامه نوشت . اين سقلاروس با ابو تغلب وصلت داشت و از او به زيان هماوردش « باسيل » كمك گرفته بود . اتفاقا نامهء او هنگامى رسيد كه لشكريان باسيل شاه با « بردس فوقاس » بر او تاخته بودند ، گرفتارى سقلاروس به آنان او را از رسيدگى نمودن به ابو تغلب بازداشت و به فرستادن خواربار بسنده كرد .