كه چاره نداشت و ترفندى جز آنچه پيشنهاد شده بود نمىديد ، بناچار كنارهگيرى كرده ، در خانهء خود ببست ، دبيران و كارمندان را مرخص نمود . او در آشكار با پيامى از عضد الدوله خواست كه با ايشان نزديك شود و كار آنان را اداره كند ، او پاسخ داد كه : من امير ايشان نيستم ، پيوندى نيز با ايشان ندارم ، بروند و اميرى براى خود برگزينند . داد و ستد پيام سه روز به درازا كشيد ، شورش نيز روز افزون بود ، تا بجاى باريك رسيده ، نزديك بود به خانه بختيار يورش برند و او را بكشند ، كه به عضد الدوله پيام داده ، وفا به وعده را خواست تا ميانجى شود . عضد الدوله بديشان پيام داده ، آرامشان كرده ، دستور داد پراكنده شوند تا كار ايشان را بررسى كنند .
سپس بختيار را به خانهء خود خواند و چون مىترسيد ، دو برادرش [ ابو اسحاق و ابو طاهر ] را نيز دعوت كرد كه مبادا يكى از آن دو مورد سوء استفادهء دشمن در تفرقه افكنى قرار گيرد ، بختيار نيز براى آن دو برادر پيام فرستاد تا آمدند . سپس سران سپاه را گرد آورده گفت : استعفاى بختيار و كنار رفتن او از سرپرستى آنان براى آن بود كه من خواستار آن بودم . تا شما را بخودم بپيوندم و با سپاه خود درآميزم ، تا نيكى من به شما نيز برسد . فرمانروا من هستم ، بختيار نمايندهء من و ركن الدوله بود كه چون خواهان بركنارى شد ، خواستش پذيرفته شد [ 1 ] . پس آرام و پراكنده شدند و به نويد او دل بستند ، او را پشتيبان خود ديدند . پس در روز آدينه چهار شب مانده از جمادى دوم سال 364 دستور داد نگهبانانى مورد اطمينان براى بختيار و برادرانش و مادرشان نهادند .
طايع خليفه نيز به سبب جنگها كه ميان او و بختيار روى داده بود از او بيزار بود ، فرمان خليفگى او نيز به دست كسى جز بختيار و در زمان جز او بيرون آمده بود . او به عضد الدوله و سرپرستى او نيز دل بسته بود ، گزارش كنارهگيرى بختيار هنگامى به او رسيد كه همراه تركان و الفتكين به تكريت رفته بود . پس ميان
هامش
[ ( 1 - ) ] يك تنه ، كار ابو موساى اشعرى و عمر عاص در صفين را بهتر انجام داد .