و با ايشان رفته بود . عضد الدوله كه از پيش با او ، داد و ستد نامههاى دوستانه مىداشت ، اينك پيكها به دنبال او فرستاده ، با مهربانى او را به دار الخلافه و آشيانهء امامان بازگردانيد .
آنچه ميان بختيار و سپاهش گذشت كه به كنارهگيرى او انجاميد و پرخاش ركن الدوله بر اين رفتار ، تا آنجا كه بختيار را ( به دولت ) بازگردانيد :
پس از پيروزى عضد الدوله بر تركان ، در اين جنگ ، از دور و نزديك براى كسى شك نماند كه او بر عراق چيره شده و آن را به خاك خود [ فارس ] ضميمه خواهد كرد ، زيرا كه بختيار سياستمدارى ناتوان و سرگرم بازيهاى گوناگون خود بود ، روى ديلميان و تركان بر او باز شده بود . ولى عضد الدوله از سوى ديگر به سخن مردم مىانديشيد . او مىدانست كه ركن الدوله نيز شكيب آن را ندارد و نخواهد پذيرفت ، پس [ براى نرم كردن پدر ] مجلس ميهمانى به نام بدرود و بازگشت خود به فارس ، براى بختيار و برادرانش [ 1 ] ، محمد بن بقيه و سرداران سپاه بغداد بر پا نموده ، خلعتهايى شايستهء مرتبت هر كدام بخشوده دستور داد براى توشه ، در منزلهاى سراسر راه ، خواربار فراهم كنند . ولى در پنهان با سران سپاه قرار گذاشت كه بر ضد بختيار شورش كنند ، براى بهبود زندگى ، افزايش مزد بخواهند ، براى رنجها كه در جنگ با تركان بردهاند ، جان و مال خود كه از دست دادهاند پاداش بخواهند . سپاهيان نيز چنان كردند و شورش و درخواست را به اوج رسانيدند . بختيار تهىدست كه پس از ويرانىها دستش به يك درم نيز نمىرسيد سراسيمه شد . عضد الدوله در پنهان به دو پيام داد كه : « تو زبرى نشان ده ! و به روشنى بگو : نويدى كه از انجامش بر نتوانم آمد ، نمىدهم و از سردارى كنار مىروم . ولى من [ عضد الدوله ] آن را نخواهم پذيرفت و براى تو [ بختيار ] ميانجىگرى خواهم كرد و آن را مطابق ميل تو بپايان مىرسانم » . بختيار
هامش
[ ( - ) ] بودند و خليفه به ايشان گرايش بيشتر مىداشت .
[ ( 1 - ) ] ابو اسحاق ابراهيم و ابو طاهر دو پسر معز الدوله ( خ 414 و 487 ) .