را پرداخت او را به ابو الحسن محمد بن عمر بن يحياى علوى كوفى سپردند كه * به كوفه برد و نزد خود زندانى كند . چون اندك مدتى در آنجا بماند درگذشت . هيچكس شك نداشت كه او زهرخور شده است [ 1 ] .
پيش از او [ همسرش ] زينت [ 2 ] دخت ابو محمد مهلبى درگذشته ، پيش از وى نيز برادرش ابو الغنائم [ 3 ] درگذشته بود . بيشتر خانواده ريشه كن شد ، سپس كسانى كه در خون ابو الفضل دست داشتند ، پيش از زندگى طبيعى مردند ، يا كشته شدند ، كه ياد خواهيم كرد .
ابن بقيه چه كرد كه توانست چند روزى خود را نگاه دارد ؟
او در بازپرسى از ابو الفضل و كارمندانش ، جانشينان ، پردهداران ، غلامان و هر كس كه با او يا « ديزويه » پيوندى داشت ، سختگيرى كرد ، تا همهء دارايى ايشان را بگرفت پس دستش باز شد و اندك مدتى توانست كارهايش را به راه اندازد . پس گردن برافراخته ، آن را نشانهء درستى و كاردانى خود شمرد . پس از سفارش دوستان و اجازت بختيار و دستور او ، مطيع للّه لقب « ناصح » به دو داده خلعتهاى سلطانى
هامش
[ ( 1 - ) ] صاحب تكمله گويد : ذراريح را در سكنجبين ريخته به دو خورانيدند و مثانهء او زخم شد و از آن بمرد . ابو حيان [ توحيدى كه در خ 6 : 426 پانوشت ، از « امتاع و مؤانسهء » او نقل شده است ] گويد : در دومين وزيرى ، به او گفتند : تو نويد داده بودى كه اگر خدا دوباره دستت را باز كرد و روزگارت را به خوشى بازگردانيد ، خوش رفتار شوى ، كينهجويى را به فراموشى بسپارى ، به دوست نيكى كنى و از دشمن درگذرى . او پاسخى داد ، كه گمراهى او را نشان مىدهد . او گفت : مگر سخن خدا را نشنيدى كه : و لو ردوا لعادوا - اگر بازگردانيده شوند همان كنند كه از آن نهى شده بودند . ( قرآن ، اعراف 6 : 28 ) او پس از اين سخن بسيار نماند كه دوباره گرفتار شد و از اين افتادن برنخاست . در تاريخ اسلام گويد : او پنجاه و نه سال زندگى كرد .
[ ( 2 - ) ] عروسى او در خ 6 : 240 و پانوشت 6 : 343 ياد شده است .
[ ( 3 - ) ] نامش در پانوشت خ 6 : 258 از تكملهء « فضل » نقل شده است و در خ 6 : 315 به غلط مفضل آمده است .