درآمد و هنگامى به بغداد بازگشت كه آشوب تودهها آن را فرا گرفته ، جنگهاى خيابانى آن را ويران كرده بود . چند پيشوائى و دستهبندى ، گروهها را به چپاول يك ديگر كشانيده بود . در هر بخش بغداد چند سردار عيار پديد آمده ، هر يك از بخش خود حمايت مىنمود ، ماليات مىگرفت ، بر بخش همسايه يورش مىبرد ، هر يك كينهء ديگرى را در دل گرفته شبانهروز مىجنگيد و خانههاى وابسته به ديگرى را به آتش مىكشيد ، مردم خانهء برادران خود را مىچاپيدند . تركان نيز از كاركش مىرفتند ، پيشنهاد بيش از توان بودجه مىدادند ، با خونريزى و دستدرازى به دارائى و ناموس ديگران قانونشكنى مىكردند ، تا آنجا كه فرمانده پليس بختيار به نام « خمار » براى اهانتى سبك [ 1 ] كه به يك گمنام كرده بود ، نيز كشته شد ، به موكبى كه او در آن مىرفت يورش بردند ، او گريخته به درون خانهء بختكين معروف به « جعدويه » رفت ، كه از سران بلند پايهء ترك بود ، ولى بدانجا نيز يورش برده بيرونش آورده با
هامش
[ ( 1 - ) ] صاحب تكمله آرد : در ماه شعبان ، عامه [ - سنيان ] و تركان « خمار » را كه فرمانده معونتگران [ - پانوشت خ 5 : 231 ] بود ، بر سر خاورى پل كشته لاشهء او را به آتش كشيدند ، زيرا او يكى از عوام را كشته بود . پس « حبشى » بر جاى « خمار » گمارده شد ، آنگاه يكى از عياران در بازار مسگران كشته شد و مردم به پا خواسته با او به جنگ پرداختند .
ابو الفضل شيرازى [ وزير ] پردهدار خود « صافى » را كه با [ شيعيان ] اهل كرخ دشمن بود به كمك فرمانده پليس فرستاد . پس بازار مسگران تا ماهى فروشان آتش گرفت و دارائى بسيار ، از مردم بسوخت ، مردان و زنان در خانهها و گرمابهها مردند . آمار نشان مىدهد ، كه در اين آتشسوزى هفده هزار و سيصد دكان و سيصد و بيست خانه بسوخت كه اجارهء آنها در ماه چهل و سه هزار دينار بود . سى و سه مسجد نيز آتش گرفت . ابو احمد موسوى [ حسين بن موسا پدر صاحب نهج البلاغه - پانوشت خ 6 : 325 ] به ابو الفضل شيرازى پرخاش كرد كه ناخرسند شد و او را از نقابت طالبيان برداشته ، ابو محمد حسن بن ناصر علوى را بر جاى وى بگمارد . ابو الفضل سوار شد و به خانهء ابن حفص [ شايد : ابو احمد محمد خ 6 : 366 ] رفت كه نزديك در بركه قرار دارد و بازرگانان را فراخواند ، با سخنانى از ايشان دلجويى نمود . يك پير از ايشان در پاسخ گفت : اى وزير تو نيروى خويش بما نشان دادى ، ما اميدواريم خدا نيز نيروى خودش را دربارهء تو ، به ما نشان دهد . ابو الفضل بىپاسخ سوار شد و به خانهاش رفت .