او را داده است ، تا بگريزد و نتواند در پايتخت بماند ، از كشتن * او كه بر آن شده بودند ، چشم پوشيدند . داستان او مانند صالح بن وصيف در روزگار مهتدى باللّه [ عباسى ] در سامره [ 1 ] بود .
چون ابو الفضل وزير و شيرزاد [ دبير ] به سبكتكين رسيده خواهش و فروتنى نمودند ، او صادقانه با ايشان گفت : اگر تركان از من نمىترسيدند ، شيرزاد را كشته بودند و نمىگذاردند كه بدينجا بيايد . او دستور داد ، هم اكنون بايد به هر جا كه مىخواهد بيرون رود . شيرزاد از بهبود كار نوميد و بر جان خود بيمناك شد ، و چون ديد تركان در خانهء سبكتكين گرد آمده درشتى مىكنند و به او ناسزا گفته خط و نشان مىكشند ، با شتاب بيرون آمده به خانهء بختيار رفته او را از رويداد آگاه كرد . پس رو به وزير كرده ، هر چه ناروا مىدانست بر او خوانده گفت : تو اين را براى من فراهم كردهاى . وزير به طلاق همسرش سوگند خورد كه از بدگمانى او به دور است . او نيز با سوگند طلاق وزير را ، در انكار ، دروغگو خواند .
شيرزاد ، در تنهائى بختيار را ديده او را از وزير ابو الفضل [ شيرازى ] ترسانيد و با هم پيمان بستند كه او را بر كنار و دستگير كند ، دارائى او و وابستگانش را بگيرد ، نيز موافقت كرد كه پس از بيرون رفتن شيرزاد خانه و خانواده و فرزندان و آباديهاى او را نگهدارى كند ، آنها را به نام فرزند خود سالار بن بختيار نمايد ، تا طمع ديلميان و سپاهيان از آن بريده شود ، تركان و ديگر لشكريان به وى خوشبين گردند * . سپس او به جاى خويش باز گردد و به خدمت ادامه دهد .
بدين شكل شيرزاد به اهواز و از آنجا به ارجان نزد ابن عميد رفت . او كه تازه به سوك پردهدار خود « روين » خويشاوند شيرزاد نشسته و مرگش او را بسيار آزرده بود ، در روى شيرزاد شمايل روين را ديده ، او را بسيار گرامى داشت . كالا و پوشاك بسيار براى او فرستاد و سفارشنامهء مؤكد براى او ، به ركن الدوله نوشت و
هامش
[ ( 1 - ) ] متن : « سر من راى » . اين داستان در طبرى ع 3 : 256 ، پ 6347 ديده مىشود .