ولى برخى از برادران [ 1 ] با اين رفتار مخالفت ورزيد و اتحاد آنان بر هم خورد ، براى نگاهدارى آنچه داشتند ، از درخواست آنچه نداشتند درماندند . ابو تغلب نيازمند مدارا با دولت مركزى شد ، زيرا از يك سو براى استوار ماندن پايگاهش در سپاه و از سويى براى نشان دادن برترى از برادران * مخالف و موافق خود ، نياز به تجديد پيمان فرمانروائى و خلعت و فرمان داشت . پس دبير خود ابو الحسن على بن عمرو ابن ميمون را به بغداد فرستاد تا آنها را از دولت دريافت كرد و يك ميليون و دويست هزار درم به رسم خراج ساليانه ، به بختيار پرداخت . او شادمان از آنچه كرده است ، بىتوجه به فرايند آن ، بازگشت .
در اين سال چند پادشاه پير ، پشت سر يك ديگر درگذشتند ، كه آغاز قرن نهم است ، معز الدوله احمد بن بويه ، ابو تغلب ، پدر خود ناصر الدوله را دستگير كرد ، سيف الدوله [ 2 ] [ برادر ناصر حمدانى ] درگذشت . نقفور پادشاه روم ، كافور [ 3 ] فرمانرواى
هامش
[ ( 1 - ) ]M: حمدان پسر ناصر الدوله اين رفتار را نپذيرفت ( - خ 6 : 324 ) .
[ ( 2 - ) ] صاحب تكمله افزايد : گويند چون سيف الدوله در زمان توزون وارد بغداد شد [ خ 6 : 80 به بعد ] روزى سوار بر اسب ، نيزه بر دست ، غلام بچهاش در جلو ، به قصد گردش مىرفت و نمىخواست كسى او را بشناسد . پس در خيابان برده فروشان به خانههاى بنى خاقان رسيده جوانانى را در حال بازى ديد ، به ميانشان رفت ، به سخنشان گوش داده همراهشان بياشاميد و پذيرائى شد . هنگام بازگشت دوات خواست . چيزى بر پارهاى بنوشت و بجا نهاد و برفت . چون نامه را باز كردند ديدند حوالتى به هزار دينار بر يك صراف است .
ايشان در شگفت شده ، آن را شوخى فرض كردند . چون پيش صراف شدند فورا آن را پرداخت ، چون پرسيدند كيست ؟ گفت : او سيف الدوله حمدانى است .
[ ( 3 - ) ] نيز صاحب تكمله گويد : ابو جعفر مسلم به طاهر علوى گفت : من كريمتر از كافور كس نديدهام . روزى من با او ، براى گردش مىرفتم ، اسكورت شاهانهاى كوچك ، از چند غلام و اسبان يدك با زينهاى سيمين و زرين ، پشت سر آنها ، استران و اسبان او را همراهى مىكردند .
در اين هنگام چماق او از دستش افتاد و همراهان نديدند . من از چارپا پياده شده آن را از زمين برداشته به او دادم . او گفت : اى ابو جعفر پناه بر خدا ، از پايان كار ، من گمان نمىكردم كار من بدانجا بكشد ، كه تو براى من چنين كار را انجام دهى . ما بدرود گفته جدا شديم . -