نخورد . چون شب به خانه آمد جائى نداشت كه بر آن بنشيند يا كوزهاى كه در آن آب بنوشد . ابن حمزهء علوى ، فرشى و چند وسيلهء زندگى برايش فرستاد . دل او نگران دفترهايش بود كه چيزى عزيزتر از آنها نداشت . آنها بسيار بودند ، همه گونه دانش ، حكمت و ادب در آنها نهفته بود ، اين دفترها بر يكصد چارپا [ 1 ] يا بيشتر بار مىشد . چون مرا ديد از حال آنها پرسيد ، گفتم : سالم و دست ناخوردهاند ، خوشحال شده ، آهسته به من گفت * : تو نگهبانى خوش گام بودهاى . ديگر انبارها عوض دارند ، تنها اين انبار بىمانند است . من ديدم كه روى او بشكفت و گفت : فردا پگاه آنها را به فلان جا ببر . من نيز چنان كردم ، تنها آنها در ميان همهء دارائيش سالم ماندند .
فرداى آن روز خراسانيان گرد آمدند . ايشان كه در پايان روز پيشين ركن الدوله را شكست داده نيرومند شده بودند خيال داشتند خانهء روين پردهدار را غارت كنند . او كه هنوز از رختخواب بر نيامده بود دستور داد هيزم را كه براى زمستان انبار كرده بودند در جلو خانه آتش زده مانع آمدن آنها شدند . چون خواستند از ديوارها برآيند غلامان با تير آنان را زدند و پس بنشانيدند . ايشان رفتند كه فردا باز گردند .
ولى ركن الدوله با پيامهاى نرم به ايشان پيشنهاد كرد از كشور او بيرون شوند .
آنان نيز چاره نداشتند ، در خراسان قول داده بودند ، منتظر كمك نيز بودند كه فرا رسد .
دوستان ركن الدوله به او پيشنهاد كردند ، با خانواده و فرزندان به اصفهان رود و اينان را در رى رها كند ، تا سپاهيانش فرا رسند ، آنگاه با غلامان مجهز بر سر ايشان بيايد . او نپذيرفت و خويشتن و دولت را به خطر انداخت . او تنها پانصد تن از سرداران و ويژگان و پيرامن سيصد غلام را همراه داشت . سپاهيانش * چنان كه گفتم در ولايتها پراكنده بودند .
فرداى آن روز كه چهارشنبه نيمهء رمضان بود خراسانيان گروه گروه به دروازههاى شهر آمده از اطراف هجوم كرده خيابانهاى شهر را پر كردند . ايشان مردم را به آرامش دعوت مىكردند و به سوى دار الاماره پيش مىآمدند كه امير و
هامش
[ ( 1 - ) ]M. متن : « مائة وقر » بار سنگين خر يا استر ( منتهى الارب ) .