داشتى بيرون ريزى و گناهى سبكتر و ملامتى كمتر داشته باشى . سپس سخنانى تهديد آميز ، كه نتيجهء اين رفتار ، براندازى او است آورده بود .
پاسخ ( و پوزشنامه ) ناصر الدوله به اين توبيخنامه :
تو در آنچه بر شمردى راست گفتى و من بدان خستوانم ، ولى به خدا سوگند كه نه از راى من بوده و نه بدان دستور دادهام ، بلكه من پدرى پير هستم و فرزندان جوانم كارها را بىرايزنى من كنند . ايشان بر اسب هوس خود سوارند « كسى را نيز كه فرمان نباشد راى نيست » .
سپس دو طرف بر اين توافق كردند كه ناصر الدوله فورا دو ميليون درم بپردازد ، و آن را آورد * و متعهد شد كه هر سال مانند آن را بدهد . معز الدوله نيز بناچار خرسندى نمود ، زيرا به يارانش اعتماد كافى نداشت ، و كارهايش در آن آشوب درهم شده بود ، پس به خانه بازگشت . ولى ناصر الدوله قسط سال بعد را باز هم به تأخير انداخت ، كه قسط اول براى سال سيصد و چهل و ششم بود . پس معز الدوله به سوى او بيرون آمد و ناصر الدوله به نصيبين گريخت ، معز الدوله وارد موصل شد ، سبكتكين را در آنجا گذاشت و خود به سوى نصيبين شد . او گردانى به « سنجار » گسيل داشت . زيرا شنيده بود كه ابو المرجى و هبت اللّه دو پسر ناصر الدوله در آنجايند . پس چون خبر آمدن گروه به آن دو برادر رسيد ، گريختند . و چون با شتابزدگى رفته بودند ، خرگاه خود را بجا گذاردند ، كه نتوانسته بودند ببرند و همه به دست ديلميان آن گردان بويهاى غارت شد .
شتابزدگى خودباختگى آورد
ديلميان با شتاب در چادرهاى ابو المرجى و برادرش فرود آمدند . دو برادر نيز به اردوگاه بازگشته ، گروهى را دستگير كردند ، برخى را كشتند و گروهى را به اسارت بردند . از جمله كشتگان ابن ملك ديلمى معروف به « سياه چشم » بود كه هبت اللّه [ پسر ناصر الدوله ] او را بكشت . شيرزاد و شيرمردى و بسيارى ديگر به اسيرى