مقدمات گريز با دست او آغازيد .
آشپز كه مردى خنگ و سبك بود ، نمىتوانست پنهان كار باشد . شيراسفار دژبان كه از خواست او آگاه شد آشپز را از بالاى دژ به پائين پرتاب كرده بكشت و بر مرزبان سخت گرفت . مادر مرزبان « خراسويه » دخت جستان پسر و هسوذان شاه ، براى آگاهى از سرنوشت فرزندش و رهائى او مىكوشيد و هزينهها نهاد . ابراهيم معروف به ابن ضابى ، كه ياد او گذشت [ 1 ] ، در زندان ديسم بود ، پس از آزادى پناهى جز « خراسويه » نداشت و به نزد وى آمد و * قول داد كه خود را به مرزبان برساند .
« خراسويه » مالى در اختيار او نهاده ، مردى به نام « توبان » هم كه براى قماربازى و كتككارى و زشتيهاى ديگر ، زير پيگرد محتسبان ، و از چنگ پليس مراغه گريخته بود ، نيز به « خراسويه » پناه آورده ، براى يافتن پسرش مرزبان به وى نويدها داده بود . او به زرنگى « توبان » اميدوار شد و پولى در اختيارش نهاد و او را با « ابن ضابى » آشنا كرد . ايشان با هم لباس بازرگانان پوشيده با تظاهر به زهد و تقوا و ديندارى ، به كنار دژ رفتند و با « شيراسفار » دژبان پيام داد و ستد كرده خود را بازرگانى معرفى كردند كه در سابق با « مرزبان » معامله داشته و او كالاهائى از ايشان و بازرگانان ديگر خريده است ، اينك بايد برگههاى آن معاملات را با او بخوانند و تصحيح و امضاء كنند ، تا به حق خود و حق بازرگانان برسند . ايشان ادعاى ضد مرزبان را دنبال كرده به او دشنام داده مىگفتند : سپاس خدا را كه شر اين ستمگر خدا ناشناس را كه به پيامبر بىايمان است ، از سر مردم بكند ، و مانند اين سخنان ، تا آنجا كه دل « شيراسفار » نرم شده ، يكى يكى آنان را تنها نزد مرزبان برد . مرزبان گفت : من ايشان را نمىشناسم ، ايشان نيز درشتى كرده او را از خدا و روز شمار مىترسانيدند .
مرزبان گفت من حساب ايشان را نمىدانم ولى دستور مىدهم به حساب آنان رسيدگى شود . آمد و شدها * بسيار شد . مادر مرزبان نيز براى جستجوى بيشتر از پسرش ، و صيف ديلمى كه از سپاهيان قديمى سلطان بود با مردى به نام ابو الحسن بن
هامش
[ ( 1 - ) ]M: - خ 6 : 197 .