نرفت ، تا يك روز اتفاق افتاد كه مافروخى با من ، براى كارى نزد مهلبى رفتيم ، او را دلگرفتهء در خود فرو رفته ديديم . مافروخى پرسيد : وزير را گرفته مىبينيم ، آيا باز تازهاى رخ داده است ؟ او گفت : واى بر تو ، چند روز است مىبينم امير از خوش زبانى معمولى و لطفش ! به من كاسته است ، مىترسم مسألهاى دل او را مشغول داشته باشد ، من در اين فكر هستم . ابو بكر پسر ابو سعيد مىگفت : چون ما از نزد مهلبى بيرون آمديم ، مافروخى به من گفت : آيا از مهلبى با هوشتر و زرنگتر كسى را ديدهاى ؟ من گفتم : نه ! نيز در اين سال ابو مخلد و ابو بكر عبد الواحد پسر ابو عمر و شرابى پردهدار خليفه مطيع للّه به سوى فرمانرواى خراسان رفتند ، تا صلحى ميان اميران سامانى و اميران بويهاى پديد آوردند . ايشان نامهاى نيز از خليفه همراه بردند [ 1 ] * .
سال سيصد و چهل و دوم آغاز شد
در اين سال ابو الفضل عباس فسا نجس در بصره درگذشت [ 2 ] . پس از وى
هامش
[ ( 1 - ) ] نگارندهء تاريخ اسلام مىافزايد : در اين سال ابو محمد مهلبى از گروهى تناسخى آگاه شد كه در ميان ايشان جوانى ادعا مىكرد : روان على ( ع ) به او دميده شده است و زنى در ايشان مدعى بود كه روان فاطمه ( ع ) به او رسيده ، و مردى ديگر ادعا مىنمود كه جبرئيل است . پس چون ايشان را زدند ، خود را به اهل بيت نسبت دادند . معز الدوله كه متمايل به اهل بيت ( ع ) بود دستور آزادى ايشان را داد . و اين از كارهاى بد او بود .
ابن اثير نيز در « كامل » در رويدادهاى سال 340 ه - . دربارهء عزاقرىها يعنى پيروان محمد ابن على شلمغانى معروف به ابن عزاقر سخنانى دارد .M II: ابن اثير مىافزايد : « مهلبى از ترس آنكه مبادا به ترك تشيع متهم شود ، دستور آزادى ايشان را اجرا نمود » . سنىگرائى مهلبى و گنوسيسم بويهاى در اين داستان آشكار است . پان تهئيسم هند و ايرانى جزء الهى را در هر انسان مىبيند . كسانى مانند ذهبى و ابن اثير كه عينك توحيد عددى بر چشم دارند ، حلاج و عزاقرى و مانند ايشان را تناسخى و على اللهى مىنامند .
[ ( 2 - ) ] صاحب تكمله مىافزايد : در هفتاد و هفت سالگى مرد و جنازهء او را به كوفه بردند .M II: ابن اثير مىافزايد : و در مشهد امير المؤمنين على به خاك سپردند . - خ 5 : 466 و 6 : 162