خشنود باشيم ، كارهايى را كه از تو آزمودهايم ، از وى نيازموده باشيم . كار خلافت را هم به خودمان باز پس ده ! » عثمان پاسخى را كه بار نخست داده بود ، دوباره بر زبان راند كه ، شورشيان بانگ جنگ برداشتند . گرد خانهاش را گرفتند . در آن هياهو ، يكى از غلامان عثمان بر بام خانه رفت و سنگى بر سر ايشان انداخت كه مردى دينار نام را بكشت . پس ، شورشيان ، يكى را به درون خانه فرستادند و به عثمان گفتند :
- « بگذار كشندهء دينار را بكشيم . » عثمان گفت :
- « به خدا كه او را نمىشناسم . » شب را همچنان بگذرانيدند . چون بامداد شد ، كه روز آدينه بود ، آتش و نفت بياوردند و از سوى اندرونى به خانه در آمدند . در هر سوى خانه آتش برافروختند و آتش زبانه كشيد .
عثمان به پيرامونيان خويش گفت :
- « بالاتر از آتش چيزى نيست . هر كس از من فرمان برد ، دست از اينان بدارد . اينان جز مرا نمىخواهند . اگر دورترين شما باشم شما را فرو نهند و سوى من آيند . اگر در نزديكشان باشم ، از من به سوى شما نگذرند . » مروان نپذيرفت و گفت :
- « به خدا ، تا جان دارم دستشان به تو نرسد . » شمشير در دست و زره بر تن بيرون شد و بجنگيد . غلامى جوان و بلند بالا آهنگ مروان كرد . دو زخم داد و ستد كردند . زخم مروان بر پاى غلام و زخم غلام بر گردن مروان فرود آمد . چنان كه مروان بر خاك افتاد و نبضاش بايستاد .
در آن گير و دار ، مغيرهء اخنس كشته شد ، عبد الله زبير زخم برداشت . كسانى كه در خانهء عثمان بودند ، همگى بشكستند . بگريختند و در كوچههاى مدينه بتاريدند و [ 290 ] راه به سوى عثمان بر همگان گشوده شد و سرانجام ، پيش از آن كه از شهرها كمك برسد ، عثمان را كشتند .
تجارب الأمم ( فارسى ) — صفحة 419
مساهمون: أحمد بن محمد مسكويه الرازي
ص٤١٩