تبار عبد مناف باشد ، از چنگشان بيرون آرد . » طلحه را مىگفت كه گروهى گرد او را گرفته بودند و به خلافت آز بسته بود .
آن گاه ، على به سخن آمد . پس از سپاس و ستايش خدا گفت :
« بارى ، از حقّى كه بر من دارى ، و از آن ياد كردهاى ، چنان است كه گفتهاى . نيز ، اين كه گفتهاى : اگر در روزهاى نادانى پيش از اسلام مىبوديم ، اين كاستى تبار عبد مناف بود [ 291 ] كه يكى از تبار تيم ، كارى را كه از آن تبار عبد مناف باشد ، از چنگشان به در آرد ، راست گفتهاى . به زودى خواهى دانست . » اين را بگفت و از خانهء عثمان به مسجد شد . اسامه در مسجد نشسته بود . وى را بخواند و بر او اعتماد كرد . آن گاه از مسجد به آهنگ خانه طلحه بيرون رفت . چون به خانهء طلحه درآمد ، انبوهى را ديد كه در آن جا گرد آمده بودند . در برابر طلحه بايستاد و گفت :
- « چه مىجويى كه چنين انجمن كردهاى ؟ » طلحه گفت :
- « باباى حسن ، آيا پس از آن كه كارد به استخوان رسيده ! » على پاسخى نگفت . از آن جا بازگشت و يك راست سوى بيت المال رفت و گفت :
- « درهاى بيت المال را بگشاييد . » كليد نبود و كليددار هنوز نرسيده بود . على گفت :
- « درها را بشكنيد . » درهاى بيت المال را شكستند . سپس على گفت :
- « خواستهها را برون آريد . » خواستهها را برون آوردند و على همه را در ميان مردم بهر كرد .
بارى ، چون گزارش كارى كه على با بيت المال كرده بود ، به خانهء طلحه و آن انجمن رسيد ، از آن جا پراكنده شدند و خود را به على رسانيدند . چنان كه طلحه در خانهء خود تنها ماند . چون ، اين خبر به عثمان رسيد ، از كار على سخت شادمان گرديد .
اما طلحه ، چون كار را چنين ديد ، به آهنگ خانهء عثمان راهى شد . يكى از ياران پيمبر ( ص ) با خود گفت :
- « به خدا سوگند ، بايد بدانم كه اين مرد به عثمان چه خواهد گفت . »
تجارب الأمم ( فارسى ) — صفحة 421
مساهمون: أحمد بن محمد مسكويه الرازي
ص٤٢١