و سپس راه شام در پيش گرفت .
[ ناهمسازان به مدينه مىآيند ]
آن گاه ، سبائيان به يارانى كه در شهرها داشتهاند ، نامه نوشتند كه به مدينه آيند تا در كار خويش بنگرند . وانمود چنين مىكردند كه مردم را به نيكى فرمايند و از بدى بازشان مىدارند . از عثمان پرسشهايى دارند . بدين آهنگ كه سخن در همه جا پراكنده شود و بر گردن عثمان افتد و بر او استوار شود . بارى ، سبائيان به مدينه آمدند و عثمان دو تن را سوى ايشان فرستاد . به آنان گفت :
- « برويد و بنگريد چه مىخواهند و از كارشان آگاه شويد . » [ 279 ] آن دو پيش سبائيان رفتند و با ايشان آميزش كردند . چنان كه سبائيان از آن دو ايمن شدند و سرانجام آهنگشان را از آمدن به مدينه براى آن دو فاش كردند .
كارآگهان از سبائيان پرسيدند :
- « از شهروندان مدينه با شما كياناند ؟ » گفتند : « سه تن . » پرسيدند : « جز اينان كيان ؟ » گفتند : « هيچ كس . » پرسيدند : « كار را چگونه خواهيد كرد ؟ » گفتند : « مىخواهيم خردههايى را كه از پيش در دل مردم كاشتهايم ، بر عثمان بگيريم .
سپس به سوى مردم باز گشته بگوييم كه آن چيزها را بر او خرده گرفتهايم و او پذيرفته است . با اين همه ، از شيوهء خويش دست بر نداشته و باز نگشته است . سپس ، بار ديگر برون خواهيم شد . چنان كه پندارى به حج رويم . سرانجام به مدينه آييم و گرد عثمان را بگيريم و اين بار بر كنارش كنيم . اگر سر باززند او را بكشيم . همان چيزى كه ما مىخواهيم . » بارى ، كارآگهان همين كه عثمان را از انديشهء سبائيان آگاه كردند ، عثمان خنديد و گفت :
- « خدايا ، اينان را تندرست بدار . امّا عمّار ، گناه ديگرى را به گردن من انداخته و مرا به جاى ديگرى زده است . اما محمد ابو بكر ، مردى است خود پسند كه پندارد حقّى