عثمان گفت : « پس چارهء كار چيست ؟ » گفتند : « اين كه فراخوانىشان و كسانى را كه كار زير سر ايشان باشد بكشى . » معاويه به عثمان گفت : « مرا كاردار خود كردهاى و من نيز كسانى را بر كارها گماشتهام كه از ايشان جز خوبى نمىشنوى . » عثمان گفت : راى تو چيست ؟ » معاويه گفت : « شيوهء نيك در پيش گرفتن . » عثمان رو به عمرو گفت :
- « تو چه مىبينى ، اى عمرو ؟ » عمرو گفت : « نرم شدهاى و افسارشان را نكشيدهاى . بر كارى كه عمر مىكرده است ، افزودهاى . به راى من ، كار چنان كن كه عمر مىكرده است . » بارى ، عثمان با آنان به نرمى سخن گفت و راهىشان كرد . معاويه و عبد الله سعد راهى شدند . عامر و سعيد نيز به كارهاشان بازگشتند . همه كارداران را باز گردانيد .
معاويه در بامداد روزى كه به آهنگ شام عثمان را بدرود گفت ، به عثمان گفت :
- « اى امير مؤمنان ، با من به شام بيا ، پيش از آن كه بر تو برشورند و در برابرشان درمانده و ناتوان شوى با من به شام بيا . شاميان همچنان فرمان بردارند و هيچ تكان نخوردهاند . » عثمان گفت : « مىگويى همسايگى پيمبر ( ص ) را ، هر چند به بهاى بريدن رگ گردنام ، به چيزى خواهم فروخت ؟ » معاويه گفت : « پس بگذار سپاهى از شام به مدينه فرستم كه در مدينه بمانند و اگر چيزى رخ دهد ، در كنار تو باشند . » عثمان گفت : « مىگويى كه من از گلوى همسايگان پيمبر ببرم و مدينه ، شهر كوچندگان و ياران پيمبر را در سختى گذارم كه سپاهى در مدينه بماند ! » معاويه گفت : « اينان با تو سر جنگ دارند ، بر تو خواهند شوريد . » عثمان گفت : « خدا مرا بس ، كه بهترين كارساز همو است . » معاويه گفت : « اى بخشگران شتران قمار . بخشگران شتران قمار كجايند ؟ » [ 1 ]
هامش
[ ( 1 ) ] شتر را مىكشتند و بخش بخش مىكردند و بر سر هر بخش به گونهاى برد و باخت مىكردند .