تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تجارب الأمم ( فارسى ) — صفحة 401

مساهمون:

ص٤٠١
اين بود كه عثمان چند تن از چهره‌هاى ياران خويش را ، از آن ميان ، عمّار ياسر را پيش خواند و يكى را به كوفه ، ديگرى را به بصره ، عمار ياسر را به مصر ، و پور عمر را به شام گسيل كرد ديگران را به شهرهاى ديگر بپراكند . رفتند و همه‌شان پيش از عمار بازگشتند و ديده‌ها و دريافتهاى خود را به عثمان و ياران‌اش در مدينه چنين گزارش كردند : - « مردم مدينه ، در شهرهايى كه ما رفته‌ايم ، از كسى كار زشتى نديده‌ايم . ويژگان و توده‌شان نيز چيز نكوهيده‌اى نديده‌اند . مردم شهرها آرام و خاموش‌اند . » ليك ، عمار ياسر دير كرد . مردم چشم به راه او داشتند كه نامه‌اى از عبد الله بو سرح رسيد كه : - « چه نشسته‌ايد ؟ مصريان عمّار ياسر را به سوى خود كشيده‌اند . او را به رهبرى برداشته‌اند و پيرو او شده‌اند . عبد الله سودا [ 1 ] ، سودان بن حمران و فلان و به همان نيز از همين كسان‌اند . »

[ عثمان كارداران را فرا مىخواند و راى مىخواهد ]

پس ، عثمان به كارداران خود در شهرها نوشت : - « من در هر موسم حج كارداران‌ام را فرا مىخوانم . پيش من آييد . » عبد الله عامر ، و معاويه ، و عبد الله سعد ، به مدينه آمدند . عثمان با سعد و عمرو به رايزنى نشست . به آنان گفت : - « مردم از چه ناخشنودند ؟ سخن‌پراكنى از چه مىكنند ؟ بيم دارم كه دربارهء شما آن چه گويند ، راست گفته باشند و ناگزير كارها را به من بندند . » گفتند : « نه به خدا ، هيچ راست نگفته‌اند و نادرستى كرده‌اند . سزاوار نيست كه سخن‌شان را بپذيرى و گفته‌شان را باور كنى . » عثمان گفت : « پس ، شما كار را چگونه مىبينيد ؟ » گفتند : « سخنى است كه در نهان مىسازند و به ناآگاهان مىگويند و آنان به ديگران مىگويند و اين چنين ، بر سر زبانها افتد و در انجمن‌ها گفته شود . » [ 278 ]
هامش
[ ( 1 ) ] در آغاز اين سخن آمده است كه مادر عبد الله سبا ، سودا نام داشته است .
تجارب الأمم ( فارسى ) — صفحة 401 | أحمد بن محمد مسكويه الرازي / ابو القاسم امامى / على نقى منزوى