چگونه برون مىآيند ! » سعيد به سوى مدينه راه سپرد و سرانجام به نزد عثمان بازگشت . آن چه گذشت بر عثمان باز گفت :
عثمان پرسيد : « اينك چه مىخواهند ؟ » سعيد گفت : « گويند كه ، به جاى من كسى ديگر را مىخواهند . » عثمان پرسيد : « كه را مىخواهند ؟ » سعيد گفت : « ابو موسى را . » عثمان گفت : « چنين باشد ، ابو موسى را بر ايشان نهاديم . به خدا ، براى هيچ كس بهانهاى و دستاويزى نگذاريم ، چنان شويم كه به ما دستور دادهاند ، تا خدا آن كند كه خود خواهد . » هنگامى كه يزيد قيس ، مردم را بر سعيد عاص مىشورانيد ، سعيد بر عثمان دشنام گفت . [ 274 ] پس ، سعيد سوى وى رفت و او را بگرفت و گفت :
- « قعقاع ، چه مىخواهى ؟ آيا مىتوانى مرا بر كنار كنى ؟ » قعقاع گفت : « مگر جز اين است ؟ » سعيد گفت : « نه . » چنين گفته بود ، زيرا همهء آن چه را كه مىخواست ، هنوز انجام نگرفته بود .
سپس قعقاع به وى گفت :
- « سخن مگو و چنان كه خواهى كناره گير . »
[ بالا گرفتن شورش و سخن گفتن شورشيان با على ] [ و سخنى كه على با عثمان گفت ]
چون سال سى و چهارم شد ، ياران پيمبر ( ص ) به يك ديگر نامه نوشتند كه :
- « بياييد ، اگر جهاد مىخواهيد جهاد هم در نزد ماست . » شورشيان افزون شدند و زشتترين دشنام را به وى مىگفتند . اين همه ، در برابر چشم و گوش ياران پيمبر بود . هيچ كس از او پشتيبانى نمىكرد ، يا مردم را از وى باز نمىداشت . آن گاه گرد شدند و پيش على ( ع ) رفتند و در كار عثمان با وى سخن گفتند .
پس ، على پيش عثمان رفت و به وى چنين گفت :