عبد الله عامر گفت :
- « راى من در كار تو ، اى امير مؤمنان ، اين است كه آنان را به جنگ فرستى و از خود سرگرمشان دارى ، آنان را به جنگها درگير و دور ساز تا رام تو شوند ، چنان كه هيچ يك از ايشان جز به خود نينديشد و جز به زخم ستور و شپش پوستين خويش نپردازد .
سپس ، عثمان رو به سعيد عاص كرد و پرسيد :
- « راى تو چيست ؟ » سعيد گفت :
- « اى امير مؤمنان ، اگر راى ما خواهى ، دردمان را درمان از ريشه كن ، مايهء بيم را از بن بر كن . كار چنان كن كه من مىگويم . » عثمان گفت :
- « آن كار چيست ؟ » سعيد گفت :
- « هر گروهى را رهبرى است كه هر گاه نابود شود ، خود پراكنده گردند و از آن پس ، در كارى همداستان نمانند . » عثمان گفت :
- « راى همين است ، اگر فرجامش خوش مىبود . » سپس ، رو به معاويه كرد و گفت :
- « راى تو چيست ؟ » معاويه گفت :
- « راى من آن است كه كارگزاران را به كارهاشان بازگردانى ، به اين شرط ، كه از پس مردم خود برآيند و آشوب را بخوابانند . من كار مردم خود را گردن مىگيرم . » سپس رو به عبد الله سعد كرد و پرسيد :
- « راى تو چيست ؟ » عبد الله سعد گفت :
- « اى امير مؤمنان ، اينان آز دارند . از اين خواستهها به آنان دهش كن و دلهاشان را به دست آر . » سپس رو به عمرو عاص كرد و پرسيد :
تجارب الأمم ( فارسى ) — صفحة 394
مساهمون: أحمد بن محمد مسكويه الرازي
ص٣٩٤