- « راى تو چيست ؟ » عمرو عاص گفت :
- « مىبينم كه تو با مردم كارها كردهاى كه هيچ خوش نمىدارند . بر آن باش كه از كار كنارهگيرى ، تو فرزندان اميّه را بر مردم گماشتهاى و بر گردنشان نشانيدهاى ، كناره گير ، و گر نه همچنان پيش رو . » عثمان از سخن عمرو در شگفت شد و پرسيد :
- « تو را چه مىشود ؟ از روزى كه تو را از كار برداشتهام ، پوستينات شپش انداخته است . تو اين سخن را به شوخى نگفتهاى ؟ » [ 273 ] عمرو پاسخى نداد و خاموش ماند ، تا آن كه همگى از آن جا برفتند . آن گاه به عثمان گفت :
- « نه به خدا ، اى امير مؤمنان ، تو در چشم من گرامىتر از اين باشى . ليك ، من مىدانم كه مردم دريافتهاند كه تو ما را بدان گرد كردهاى كه در كار خويش راى ما جويى . سخن هر يك از ما مردان كه در اين جا سخن گفتهايم به گوش مردم خواهد رسيد . خواستهام تا سخنم را چنان بشنوند كه با شنيدناش ، دل به من استوار دارند ، بسا كه تو را سودى رسانم و زيانى از تو باز دارم . » سپس ، عثمان كارگزاراناش را به كارهاشان بازگردانيد و فرمودشان كه بر مردم سخت گيرند ، آنان را به جنگها فرستند و دور بدارند . بر آن شد كه دهش از ايشان باز دارد ، تا نيازمند گردند و رام شوند . سعيد عاص را نيز به كوفه بازگردانيد .
[ كوفيان سعيد عاص را نمىپذيرفتند و پس مىفرستند ]
پس ، كوفيان با ساز و برگ از كوفه برون شدند . مالك اشتر در پيشاپيش بود . اين چنين به پيشواز سعيد رفتند . چون به سعيد رسيدند وى را از آمدن باز داشتند . به وى گفتند :
- « نه به خدا ، تا شمشير داريم ، نه بر ما فرمان برانى و نه به كوفه در آيى . » ناگزير ، سعيد از همان جا بازگشت . به آنان گفت :
- « مگر نه اين است كه براى من بر عثمان شوريدهايد ؟ شما را همين بس بود كه مردى به نزد عثمان و مردى به سوى من گسيل كنيد . هزار مرد خردمند ، در برابر يك مرد ،