تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تجارب الأمم ( فارسى ) — صفحة 393

مساهمون:

ص٣٩٣
روزى كه وليد عقبه كه كارگزار عثمان در كوفه بود ، ميگسارى كرد . گواهانى كه گواهىشان جاى هيچ سخن نداشت ، بر ميگسارى وليد گواهى دادند . عثمان وى را به مدينه خواند و به كيفر آن گناه ، تازيانه زد . سپس سعيد عاص را به جانشينى وليد به كوفه گسيل كرد . سعيد چون به كوفه رسيد ، فرمود تا منبر را ، جايى را كه وليد بر آن مىنشست ، بشويند . كسانى از قريش در اين باره با وى سخن گفتند ، ليك ، سعيد نپذيرفت و نشيمن وليد را بشست . سعيد عاص هر چند كه با مردم همراهى مىكرد ، باز كارش سامان نگرفت و سرانجام كوفيان بر او برشوريدند . سپس ، مردم بر آن شدند كه يكى را به نزد عثمان فرستند ، تا با عثمان سخن گويد و كارهايى را كه از وى سر زده است ، بر او بشمارد ، عامر عبد القيس تميمى را كه مردى وارسته بود ، به مدينه فرستادند . چون به آن جا رسيد ، پيش عثمان رفت و به وى گفت : - « گروهى از مسلمانان گرد شده‌اند و در كارهاى تو نيك نگريسته‌اند . ديده‌اند كه گناهان بزرگى از تو سر زده است . از خدا بپرهيز ، به سوى خدا بازگرد و از اين كارها دست بدار . » عثمان گفت : - « به اين مرد بنگريد ! مردم گمان كنند كه وى قرآن خوان است . آن گاه ، بدين جا آيد و از كارهاى كوچكى كه بزرگش مىشمارد ، چنين با من سخن مىگويد . به خدا كه نمىداند خدا در كجاست ؟ » [ 272 ] عامر گفت : « من نمىدانم خدا در كجاست ؟ » عثمان گفت : « آرى به خدا ، نمىدانى كه خدا در كجاست . » عامر گفت : « به خدا كه مىدانم ! من مىدانم كه خدا در كمين تو است . » سپس ، عثمان به كسانى همچون معاويهء بو سفيان ، و عبد الله سعد بو سرح ، و عمرو عاص و ديگران پيام داد و همه را فرا خواند و گرد كرد و در كار خويش از ايشان راى خواست . آن چه از عامر شنيد به آنان گزارش كرد . به آنان گفت : - « هر كس را ياران و همدلانى ويژه است ، ياران و همدلان و استواران من شماييد ، اينان با من كارى كرده‌اند كه ديده‌ايد ، از من مىخواهند كه كارگزاران‌ام را بر كنار كنم ، آن چه را كه آنان دوست نمىدارند فروهلم و آن كنم كه آنان مىخواهند . پس ، در اين باره بينديشيد و بر من راى زنيد . »