طلا و نقره و از غير او عارض او نشده و اگر طلا خود عالم بوجود خود بود رنگى كه مقتضاى ذات خود او است در خودش ميديد و همچنين دانه كشت شده اگر خود را ميشناخت برگ و شاخ و ساقه و گل و ميوه را كه بالقوه در خود او هست و قهرا طالب آنها است و سوى آنها حركت مىكند البته ميشناخت در ضمن شناختن خود ، پس چگونه علت العلل كه وجود هر چيز از او است نه از غير او باجمال و تفصيل در ذات خود نه بيند با آنكه ذات او با بساطت مقتضى همه اين كثرات است .
و تغيّر الإضافات ممكن
در مذهب ما خداوند تعالى آلات حاسه ندارد چون جسم و جسمانى نيست از اين جهت جائز نيست او را حساس گويند گرچه علم به همه محسوسات دارد مثلا ميداند بوى مشك چگونه است و طعم نىشكر چيست اما اين علم بچشيدن و بوى كشيدن براى او حاصل نشده است و آن نتيجه كه چشندگان از چشيدن مطعومات يافتهاند او بىچشيدن ميداند چون آن را كه در اشياء خلق كرده است ميداند چيست همچنين چشم ندارد و ديدن بمعنى منفعل شدن حاسه براى او حاصل نيست اما نتيجه اين حس براى او حاصل است و ميداند ديدن و شرائط و نتايج آن را چنان كه چشم را با پردهها و شرائط ديدن آفريده و وسائل تابش نور و انعكاس آن در جليديه و كاستن از شدت تأثير آن برنگ عنبيه و ساير مصالح را در خلقت چشم به كار برده است پس با آنكه چشم ندارد علم بمبصرات دارد اين علم او بمحسوسات را بهر يك يك از اشياء نسبت توان داد و از اينكه به همه آنها نسبت داده مىشود كثرت در او نمىآورد و سبب تغيير در ذات او نميشود و اگر آلت حس داشت مانند چشم بهر ديدنى محسوس را ميديد و بديدن ديگر محسوس ديگر و اين كثرت و تغير در ذات او پديد مىآيد اما ديدن او بىآلت حس است جسمى نيست تا در معرض تغير حقيقى باشد .
و نبايد توهم آن كرد كه چون خداى تعالى آلت حس ندارد علم به جزئيات ندارد زيرا كه جزئيات را بايد به آلت حس ادراك كرد و ما گوئيم لازم نيست حتما ادراك جزئى
كشف المراد شرح تجريد الإعتقاد ( فارسى ) — صفحة 398
مساهمون: العلامة الحلي
ص٣٩٨