هكذا . اگر گوئى صورت در اصطلاح حكما جوهر است و دو صورت ضد يكديگرند مثلا آتش صورت نوعيه آب را نابود مىكند و بالعكس . گوئيم در اين گونه معانى اصل تضاد ميان گرمى و سردى است و چون آتش و آب مصاحب يا ملازم گرمى و سردى هستند بالعرض آنها را متضاد ميگويند و همچنين گوئيم جوهر با هيچيك از اعراض تضاد ندارند .
دو معنى وجودى كه با هم تضاد ندارند يا به اين جهت است كه با هم مجتمع ميشوند يا اصلا يكى متأثر از ديگرى نميشود .
و المعقول من الفناء العدم .
ابو هاشم و پيروان او از معتزليان گفتند : فنا ضد جوهر است چنان كه وقتى خدا خواهد عالم را نابود كند فنا را مىآفريند و فنا همه جواهر را نابود مىكند مانند تاريكى كه روشنى را فانى ميسازد و شب كه روز را معدوم مىكند و خواجه عليه الرحمه جواب داد آنچه ما از كلمه فنا ادراك مىكنيم عدم است و عدم معنى وجودى نيست تا با اشياء وجودى ديگر تضاد داشته باشد .
قد يطلق التّضادّ على البعض باعتبار آخر .
گاه تضاد گويند نه به اين معنى كه دو معنى وجودى در يك محل اجتماع نكنند و هر يك ملازم عدم ديگرى باشد و به اين اعتبار گويند صورتى ضد صورت ديگر است چنان كه گفتيم .
و وحدة المحلّ لا تستلزم وحدة الحالّ إلّا مع التّماثل بخلاف العكس .
مسأله چهارم - ممكن است چند حال در يك محل مجتمع گردند مانند جسمى كه چند صفت دارد : سياه است و متحرك و گرم و ماده كه صورت جسميه و نوعيه در آن اجتماع كردهاند . اما دو مثل در يك محل جمع نگردند مثلا دو سفيدى بر يك كاغذ چون در يك محل دو صفت متماثل امتياز ندارند و اگر بعلتى امتياز داشته باشند ممكن است
كشف المراد شرح تجريد الإعتقاد ( فارسى ) — صفحة 168
مساهمون: العلامة الحلي
ص١٦٨