قضيه جزئيه آن است كه حكم بر بعضى افراد كنند مانند بعض حيوان انسان است و ميتوان بقضيه جزئيه عرض را براى محل و هم براى حال ثابت كرد مثلا بگويد بعض محلها عرضند و بعض حالها عرضند . مانند خط مستقيم . خود خط عرض است و مستقيم عرضى است كه عارض بر اين عرض شده است .
اما قضيه كليه نميتوان گفت هر محل عرض است چون جسم محل است و عرض نيست يا نميتوان گفت هر حال عرض است زيرا كه صورت جسميه حال است و جوهر است .
و الجوهريّة و العرضيّة من ثواني المعقولات لتوقّف نسبة أحدهما على وسط .
مسأله دوم - جوهر بودن و عرض بودن از معقولات ثانيه است زيرا كه جوهر بودن جسم و امثال آن يا عرض بودن سفيدى چيزى زائد بر خود آنها نيست بلكه در ذهن از آنها انتزاع مىشود مانند بالا بودن سقف كه چيزى زائد بر سقف نيست غير - چوب و تخته . اما مشهور ميان اهل معقول آن است كه آنچه جوهر است جوهر بودن جنس او است و ذاتى او . اما عرض جنس نيست و از معقولات ثانيه است چون عارض بودن بيان حال و كيفيت وجود عرض است با ملاحظه چيزى خارج از ذات عرض و وجود خود ذاتى هيچ چيز نيست « غير خداى تعالى » حالات وجود هم بطريق اولى ذاتى هيچ چيز نخواهد بود اما جوهر بودن بيان حال ذات و ماهيت اشياء است ذاتا چنان كه ميتوانيم بگوئيم جسم جوهر است و نگوئيم براى چه چيز اما رنگ را نميتوانيم بگوئيم عرض است مگر بگوئيم براى برف و اگر ندانيم چيزى جوهر است حقيقت او را درك نكردهايم مثلا اگر ندانيم نفس خود مستقل است يا كيفيت مزاج بدن و حرارت و امثال آن بايد گفت نفس را نشناختهايم و وقتى آن را ادراك كردهايم كه بدانيم جوهر مجرد است اما اگر نور را ندانيم عرض است آن را درك كردهايم . اگر وجود جزء مفهوم جوهر بود يا جوهر بودن حالى از احوال موجود بود باعتبار غير البته آن را ذاتى و جنس جواهر
كشف المراد شرح تجريد الإعتقاد ( فارسى ) — صفحة 166
مساهمون: العلامة الحلي
ص١٦٦