نميدانستيم چون وجود جزء هيچ ماهيتى نيست و هيچ ماهيتى باعتبار غير نيست .
مؤلف فرمود اگر جوهر بودن و عرض بودن ذاتى بودند اثبات آنها محتاج بدليل نبود چون ذاتى بديهى است با اينكه ما محتاجيم ثابت كنيم كم و كيف عرضند و نفس جوهر است پس هر دو از معقولات ثانيهاند - و شارح علامه فرمود اين برهان دلالت بر آن دارد كه ذاتى نيستند اما از معقولات ثانيه بودن ثابت نميشود مانند ضاحك كه براى انسان ذاتى نيست و از معقولات ثانيه هم نيست .
سخن در اينجا بسيار است و مناسب وضع كتاب ما نيست .
و اختلاف الأنواع بالأولويّة .
دليل ديگر بر آن كه جوهر و عرض جنس و ذاتى نيستند آن است كه هم جوهر و هم عرض مشككاند يعنى در انواع خود باختلافاند بعضى جواهر در جوهر بودن قوىترند مثلا جسم در جوهريت قويتر است از ماده يا صورت و عرض قار مانند سياهى و سفيدى قويترند از عرض بىقرار ( غير قار ) مانند زمان .
و المعقول اشتراكه عرضيّ .
انسان معنى مشتركى ميان انواع جواهر تصور مىكند مثل اينكه نفس و عقل و جسم مستقل در وجودند و ميان انواع عرض مانند كم و كيف نيز معناى مشتركى تصور مىكند كه محتاج به محلند و اين اشتراك دليل آن نيست كه جوهر و عرض جنس باشند زيرا كه عرض عام هم مشترك است . نه جوهر بودن ذاتى است و نه عرض بودن اگر چه مشتركند همچنانكه ( ماشى ) راه رونده ذاتى حيوان نيست اگر چه در همه انواع مشترك است و بيش از اين تفصيل در اين مطالب مناسب نيست .
و لا تضادّ بين الجواهر و لا بينها و بين غيرها .
مسأله سيم - هرگز ميان دو جوهر تضاد نيست و هيچ جوهرى ممكن نيست جوهر ديگر را معدوم كند ( و مقصود تضاد بمعنى غاية الخلاف نيست بلكه اعم است . رجوع بصفحه 113 شود ) مثلا جسم سبب نابودى جسم ديگر نميشود و نفس سبب فناى نفس ديگر
كشف المراد شرح تجريد الإعتقاد ( فارسى ) — صفحة 167
مساهمون: العلامة الحلي
ص١٦٧