بىاعتنايى كردى . آيا در من خيرى نمىديدى كه به آنان اميد بستى ! در حالى كه تمام خيرات بدست من است . آيا دلهاى آنان بدست من نبود ! آيا در طول زندگى و عمر خود لطف و كرم مرا نسبت به خود نديدى ؟
چرا نعمتهايى را كه در اين مدت به تو ارزانى داشتم ، در نظر نياوردى ؟
آيا وجود ، زندگى ، روح ، عقل ، دل و تمام اعضاى بدن و تمام چيزهايى را كه در اختيار دارى از نعمتهاى من نيستند . آيا نمىدانى ، بندگانم را كه بر من مقدم كردهاى نمىتوانند نفع و ضررى به تو برسانند . و حتى نفع و ضرر ، زندگى و مرگ و برانگيختن خود آنها نيز دست خودشان نيست . آيا به تو عقل ندادم تا حق را از باطل و ايمان را از كفر تشخيص بدهى و سپس تو را به ايمان و علوم شرعى و نكتههاى ريز علم مراقبت راهنمايى نكردم تا شيوه رفتار بندگان را با من بدانى و آنگاه تو را موفق به نوشتن و نشر آنها ننمودم . آيا با ايجاد زمينهها و مقدمات نامحدود آن بر تو منتى ندارم . آيا اين همه منتهاى بزرگ و نعمتهاى فراوان و گرانقدر كافى نبود تا مرا بندگى نموده و فقط مرا خدا بدانى . و چرا با اين همه نعمتهايى كه در اختيار تو قرار دادم خود را در حضور من ندانسته رعايت آگاهى من نسبت به خود را ننموده و سفارشهاى مرا ناديده گرفتى ؟ تا آنگاه كه دشمنت تو را از من و از سعادت و خير و رسيدن به كرامتهاى من جدا نمود . و تو را تا بدانجا پيش برد كه در كارهايت به رضايت بندگان و كنيزانم مىانديشيدى در حالى كه با شناختى كه به تو داده بودم مىفهميدى كه آنان وجودى از خود نداشته
المراقبات في أعمال السنة (فارسى) — صفحة 545
مساهمون: ابراهيم محدث
ص٥٤٥