اگر مرگ كس را نيوباردى * ز پير وجوان خاك بسپاردى
[ 10 ] اگر آتشى گاه افروختن * بسوزد عجب نيست زو سوختن
بسوزد چو در سوزش آيد درست * چو شاخ نو از بيخ كهنه برست
دم مرگ چون آتش هولناك * ندارد ز برنا وفرتوت باك
جوان را چه بايد بگيتى طرب * كه نى مرگ راهست پيرى سبب
درين جاى رفتن نه جاى درنگ * بر اسپ قضا گر كشد مرگ تنگ
[ 15 ] چنان دان كه دادست بيداد نيست * چو داد آمدش بانگ وفرياد چيست
جوانى وپيرى بنزد أجل * يكى دان چو در دين نخواهى خلل
دل از نور إيمان گر آگندهء * ترا خامشى به كه تو بندهء
پرستش همان پيشه كن با نياز * همه كار روز پسين را بساز
برين كار يزدان ترا راز نيست * اگر ديو با جانت انباز نيست
[ 20 ] بگيتى در ان كوش چون بگذرى * سرانجام إسلام با خود برى
كنون رزم « سهراب » گويم درست * از ان كين كه أو با پدر چون بجست
تاريخ الادب في ايران من الفردوسى الى السعدى — صفحة 172
مساهمون: ادوارد براون
ص١٧٢