تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الادب في ايران من الفردوسى الى السعدى — صفحة 172

مساهمون:

ص١٧٢
اگر مرگ كس را نيوباردى * ز پير وجوان خاك بسپاردى [ 10 ] اگر آتشى گاه افروختن * بسوزد عجب نيست زو سوختن بسوزد چو در سوزش آيد درست * چو شاخ نو از بيخ كهنه برست دم مرگ چون آتش هولناك * ندارد ز برنا وفرتوت باك جوان را چه بايد بگيتى طرب * كه نى مرگ راهست پيرى سبب درين جاى رفتن نه جاى درنگ * بر اسپ قضا گر كشد مرگ تنگ [ 15 ] چنان دان كه دادست بيداد نيست * چو داد آمدش بانگ وفرياد چيست جوانى وپيرى بنزد أجل * يكى دان چو در دين نخواهى خلل دل از نور إيمان گر آگندهء * ترا خامشى به كه تو بندهء پرستش همان پيشه كن با نياز * همه كار روز پسين را بساز برين كار يزدان ترا راز نيست * اگر ديو با جانت انباز نيست [ 20 ] بگيتى در ان كوش چون بگذرى * سرانجام إسلام با خود برى كنون رزم « سهراب » گويم درست * از ان كين كه أو با پدر چون بجست