« قاطول » كشيد و گفت : اين مناسبترين جاها است ، پس نهر معروف به « قاطول » را در وسط شهر قرار داد چنان كه ساختمان بر دجله و بر قاطول باشد ، پس بنا را آغاز كرد و به فرماندهان و منشيان و ديگر مردمان قطعه زمين داد تا ساختمان كردند و ساختمان بالا آمد و بازارها بر قاطول و بر دجله طرح ريزى شد و خودش در بعضى از ساختمانها كه براى وى ساخته شد سكونت گرفت و برخى از مردم نيز ساكن شدند ، سپس گفت : زمين قاطول بىفايده است و جز سنگ و سنگريزه نيست و ساختمان كردن در آن سخت دشوار است و هم زمينش را وسعتى نيست ، سپس به قصد شكار سوار شد و همچنان پيش مىرفت تا به محل « سرّ من رأى » بيابانى از سرزمين « طيرهان » كه عمارتى نداشت و جز كليساى ترسايان انيسى در آن نبود رسيد ، پس در محل كليسا توقف كرد و با راهبانى كه در آن بودند سخن گفت و پرسيد كه نام اينجا چيست ؟ برخى از راهبان بوى گفتند : ما در كتابهاى پيشين خود مىيابيم كه اينجا « سرّ من رأى » ناميده مىشود و همينجا شهر سام بن نوح بوده است ، و پس از روزگارها بر دست پادشاهى جلالتمآب و مظفر و منصور معمور خواهد شد و او را اصحابى است كه گويا روهاشان روهاى مرغهاى بيابان است و خود و فرزندانش در اين شهر منزل مىكنند . پس گفت : به خدا قسم كه من خود آن را بنا مىكنم و در آن منزل مىگزينم و فرزندان من در آن منزل مىكنند و روزى رشيد فرمود تا فرزندان وى بسوى شكار بيرون روند ، پس من با محمد و مأمون و بزرگان فرزندان رشيد بيرون رفتيم و هر كدام از ما شكارى بدست آورد و من جغدى شكار كردم ، سپس بازگشتيم و شكار خود را بر وى عرضه داشتيم و خدمتگزارانى كه همراه ما بودند مىگفتند : اين شكار فلان است و اين شكار فلان ، تا آنكه شكار من به روى عرضه داشته شد ، پس چون جغد را ديد و خدمتگزاران از عرضه داشتن آن ترسيده بودند تا مبادا بدان فال بد گيرد يا با من درشتى كند ، گفت : اين را كه شكار كرده است ؟ گفتند : ابو اسحاق . پس خوشحال شد و خنديد
البلدان ( فارسى ) — صفحة 30
مساهمون: اليعقوبي
ص٣٠