سفارش كرده بود . امام فرمود :
« خدا شما را فرمان مىدهد كه امانتها را به صاحبانشان بازگردانيد . » 12 آرى ، آن را به ايشان ده .
چون برخاستم كه به ديدار آن دو بروم ، مرا گفت كه سر جايم بنشينم . سپس كس فرستاد تا محمد و ابراهيم بيامدند و آن دو را گفت : اين ميراث عمّ شما يحيى است كه از پدرش به او رسيده و آن را نه به برادرانش داده ، كه به شما داده است ، ولى با شما شرطى است .
گفتند : خدايت رحمت كناد ، آن شرط بيان نماى كه سخن تو پذيرفته آمده است .
گفت : اين صحيفه را از مدينه بيرون نبريد .
گفتند : به چه سبب ؟
گفت : به همان سبب كه پسر عم شما از آن بيم داشت ، من بر شما بيم دارم .
گفتند : پسر عم ما مىدانست كه كشته خواهد شد ، از اينرو از تباه شدن صحيفه بيمناك بود .
امام ( ع ) فرمود : شما نيز در امان نخواهيد بود . به خدا سوگند كه من مىدانم كه شما نيز به زودى خروج خواهيد كرد و سر در سر آن كار خواهيد داد ، آنسان كه او داد .
پس آن دو از جاى برخاستند و گفتند : لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم . و از نزد امام بيرون شدند . . .
متوكل بن هارون گويد : سپس ابو عبد الله ( ع ) دعا را بر من املا فرمودند . هفتاد و پنج دعا بود و من به نوشتن يازده دعا موفق نشدم و شصت و چند دعا را حفظ كردم . »
الصحيفة السجادية (فارسى) — صفحة 20
مساهمون: عبد المحمد آيتى
ص٢٠