مجموعهء جديدى از صحيفه به نام الصحيفة السجادية الجامعة به تفصيل آمده است .
شرح
( 5 ) . مراد آقاى رحمان نبوى است كه سرگرم پديد آوردن دايرة المعارف امام سجاد هستند .
( 6 ) . زيد بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب . كنيهاش ابو الحسين بود و بدان سبب كه همواره به تلاوت قرآن مشغول بود او را « حليف القرآن » لقب داده بودند . گويند به نزد هشام بن عبد الملك رفت و هشام را به تقوى و ترس از خدا دعوت كرد . هشام گفت : تو اين سخنان از آن مىگويى كه آرزوى خلافت دارى . آنگاه سخنى نابكارانه بر زبان آورد و به مادر زيد كه كنيزى ام ولد بود اهانت كرد . زيد نيز پاسخى سخت داد . هشام به خشم آمد و فرمان داد كه او را آسوده نگذارند . چون زيد از نزد هشام بيرون آمد گفت : هرقومى كه از شمشير بهراسد ، جز خوارى نصيبى نخواهد داشت . اين سخن به گوش هشام رسانيدند .
هشام از خروج او بيمناك شد و گفت : شما مىپنداشتيد كه دوران اهل بيت به سر رسيده است و حال آنكه با چنين مردانى پندار انقراضشان پندارى باطل است . از اين پس نه زيد بيكار نشست و نه هشام . چون زيد به كوفه آمد ، مردمى از مخالفان بنى اميه و دوستان اهل بيت گردش را گرفتند . گويند پانزده هزار نفر با او بيعت كردند . ياران او جماعاتى از مردم مداين و بصره و واسط و موصل و خراسان و رى و جرجان و بلاد جزيره بودند . به عللى كه شرح آن دراز است ياران او از گردش پراكنده شدند و از آنهمه جز دويست و هيجده تن براى او باقى نماند . زيد نبرد آغاز كرد و تيرى بر پيشانىاش نشست و به شهادت رسيد ، به سال 122 . يارانش پيكر او را دفن كردند و بر گور او آب بستند تا موضع آن دانسته نشود .
ولى عوامل حاكم كوفه يوسف بن عمر گور او بيافتند و پيكر او بيرون آوردند و سر از تنش جدا كردند . سر را به شام و از شام به مصر بردند . پيكر زيد را در كوفه بر دار كردند . بعضى گويند تا چهار سال پيكر او بر دار بود . تا زمان وليد بن يزيد كه به يوسف بن عمر نوشت پيكر زيد از دار فرود آرد و بسوزاند و خاكسترش را در فرات ريزد . يوسف بن عمر نيز چنين كرد ( ر ك . مقاتل الطالبيّين ، طبع كاظم المظفر ، ص 68 به بعد ؛ عمدة الطالب ، انتشارات الرضى ، قم ، ص 255 . )
( 7 ) . يحيى بن زيد ، فرزند زيد بن على بن الحسين ( ع ) است . چون زيد به شهادت رسيد ، فرزندش يحيى رهسپار مداين شد . يوسف بن عمر كسانى را به طلب او فرستاد . يحيى از مداين به نيشابور و از نيشابور به سرخس رفت . وليد بن يزيد كه پس از هشام به خلافت رسيده بود به نصر بن سيار نامه نوشت و خواستار دستگيرى يحيى شد . عاقبت در بلخ او را دستگير كردند و به زندان بردند . نصر بن سيار گرفتار شدن زيد را به يوسف بن عمر خبر داد و يوسف به وليد . وليد فرمان داد كه او را بترسان كه گرد فتنه نگردد و آزادش كن . نصر چنين كرد و دو هزار درهم و دو استر به او داد . يحيى به جوزجان و طالقان ( خراسان ) رفت .
در آنجا قريب به پانصد تن گردش گرفتند و يحيى خروج كرد . نصر بن سيار لشكرى به