تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 1123

مساهمون:

ص١١٢٣
با ذهنى صحيح و آگاهىاى وسيع و حافظه‌اى سرشار و قدرتى تمام در بيان ادلّه و براهين . به ادب معرفتى تمام داشت . به زبان عربى شعر مىگفت ولى شعرش متوسط بود . نيز به زبان فارسى اشعارى دارد . فربه و ميانه بالا بود با ريشى انبوه كه به چهره‌اش فخامت مىبخشيد . از اطراف بلاد براى فرا گرفتن علوم به نزد او رخت مىكشيدند . هركس در آنچه مىخواست او را به نهايت مىديد . حكمت را از مجد جيلى آموخت و جيلى از كبار حكما بود . و بعد از پدر به حلقهء درس كمال سمنانى نشست و گويند به حلقهء درس طبسى صاحب الحائز فى علم الروحانى ، و الله اعلم . او را تصانيفى است . امام فخر الدين در تصانيف خود بختى بلند يافت بدين گونه كه كتابهاى او در آفاق منتشر شد و مردم به فرا گرفتن آنها روى آوردند و كتب قدما را ترك كردند . در وعظ به دو زبان فارسى و عربى سخن مىگفت . گاه به هنگام سخن به وجد مىآمد . در مجلس او ارباب مقالات و مذاهب گردمىآمدند و از او مىپرسيدند . بسيارى از كرّاميان و غير ايشان را به مذهب سنت آورد . او را در هرات شيخ الاسلام مىگفتند . گويند كه او كتاب الشامل فى اصول الدين اثر امام الحرمين را از بر داشت . پس آهنگ خوارزم نمود و ميان او و مردم خوارزم بر سر مسائل عقيدتى اختلاف افتاد ، خوارزم را به قصد ما وراء النهر ترك كرد . در ما وراء النهر نيز ميان او و اهل شهر خلاف افتاد ، ما وراء النهر را نيز ترك گفت و به رى بازگشت . در رى طبيبى حاذق بود كه ثروتى فراوان و دو دختر داشت . او دختران خود را به دو پسر امام فخر داد . طبيب بمرد و امام فخر بر اموال او مستولى گرديد . چون به نزد شهاب الدين غورى صاحب غزنه رفت ، او را اكرام كرد و اموال بسيار بخشيد . پس به خراسان شد و به سلطان خوارزمشاه محمد بن تكش پيوست از او نيز بهره‌اى وافر نصيب او شد . پندارم از سوى سلطان به سفارت به هند رفت . گويند كه امام فخر رازى ( رحمه الله ) به عادت مشايخ عجم وعظ مىگفت . و حنبليان چيزهايى بر ضد او مىنوشتند و دشنامش مىدادند . قضا را نامه‌اى به او دادند كه در آن آمده بود كه پسرش مرتكب فسق مىشود و زنا مىكند و زنش نيز چنين است . چون نامه را برخواند گفت : پسرم فاسق است و زنا مىكند ، به جوانان اين‌گونه گمان مىرود كه جوانى شعبه‌اى از جنون است . از خدا مىخواهيم كه اصلاحش كند و به توبه‌اش راه نمايد . اما زن من ، اين شأن زنان است مگر كسى را كه خدا حفظ كند . و من پيرمردى هستم كه از زنانم بهره‌اى نيست . همه اينها وقوعشان ممكن است . اما من خود - به خدا