تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 1103

مساهمون:

ص١١٠٣
خلاص نماى و نامه‌اى را كه در دست داشت بر زمين افكند . من از ماجرا پرسيدم ، معلوم شد ميمون بن ابراهيم نامه‌اى براى مأمون ، كه در بلاد روم بوده ، نوشته و از مالى كه به نزد او مىفرستاده سخن گفته و نوشته است : هذا المال مالا مأمون در حاشيهء نامه نوشته است : با من به جملهء غلط خطاب مىكنى ؟ اين خبر سبب شده بود كه اسحاق قيامت بر پا كند . ميمون ازآن‌پس همواره مىگفت نمىدانم چگونه ابن قادم جان و نعمت مرا رهايى داد . احمد بن اسحاق بن بهلول گويد كه با برادرش به بغداد وارد شد . روز جمعه‌اى در ميان حلقه‌هاى درس مىگشت . در حلقه‌اى مردى را ديد كه هوش و ذكاوت از او هويدا بود ، هر مسأله‌اى كه از او مىپرسيدند جواب مىداد . پرسيدم اين كيست ؟ گفتند : ثعلب است . در اين حال پيرى عصا زنان آمد و گفت : براى شيح جا باز كنيد . جا باز كردند تا در كنار ثعلب نشست . پرسنده‌اى چيزى پرسيد ، ثعلب گفت : رؤاسى چنين مىگويد و كسائى چنين ، و فرّاء چنين و هشام همچنين مىگويد ولى رأى من اين است . آن پير گفت : من فقط رأى تو را مىپسندم ، سپاس خداوندى را كه تو را اين منزلت عنايت كرد . پرسيدم اين كيست ؟ گفتند : استادش ابن قادم . ابن قادم معلم معتز بود پيش از آنكه به خلافت رسد . چون به خلافت رسيد او را فرا خواند . گفتند : امير المؤمنين را پاسخ گوى . گفت : آيا او در بغداد نيست ؟ - يعنى مستعين - گفتند : حال معتز به خلافت نشسته است . و معتز از او كينه به دل داشت به سبب تأديب او . ابن قادم از خشم او بيمناك شد و به زن و فرزندش گفت : با شما وداع مىكنم و برفت و ديگر بازنگشت . اين واقعه در سال 251 بوده است . او راست : كتاب الكافى ، در نحو و المختصر ، نيز در نحو و كتاب غرائب الحديث . .

1066 - محمد بن عبد الله بن محمد بن ابى الفضل [ 1 ]

ابو عبد الله مرسى سلمى شرف الدين ، اديب و نحوى و مفسر و محدث و فقيه و از ادباى عصر ما . از نحو و شعر بهرهء بسيار داشت . دربارهء كتاب المفصّل زمخشرى سخن گفته و بر چند جاى آن ايراد گرفته است . گويند در هفتاد موضع . او را تصانيفى است . در سال 607 از بلاد مغرب بيرون آمد و به مصر رفت و از آنجا به حجاز شد و با قافلهء حجّاج
هامش
[ 1 ] الوافى 3 : 354 ، بغية الوعاة 1 : 144 ، طبقات السبكى 10 : 125 ، المقفّى 6 : 121 .