تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 1040

مساهمون:

ص١٠٤٠
سياهى بيرون آمد ، امير او را گفت : به مولايت بگوى كه من بر در ايستاده‌ام . زن به درون رفت و قدرى درنگ كرد و سپس بيرون آمد و گفت : مولاى من تو را سلام مىرساند و مىگويد كه اگر پرسشى دارى آن را در رقعه‌اى بنويس تا پاسخ تو بياورم و اگر حديثى مىخواهى تو خود مىدانى كه بايد در روز مجلس بپرسى . والى گفت : براى او نامه‌اى از والى مكه آورده‌ام و مهمى در پيش است . كنيز به درون شد و با يك كرسى بيرون آمد ، پس از او مالك بيرون آمد . سخت با مهابت و وقار بود . پيرى بود بلندبالا و با ريشى دراز . طيلسانى در بر و بر آن كرسى نشست . والى نامه به او داد چون به اينجا رسيد كه به اين مرد حديث بياموز . نامه را انداخت و گفت : سبحان الله آيا براى آموختن علم رسول الله نيازى به واسطه و وسيله هست ؟ ديدم كه والى را از هيبت او ياراى سخن گفتن نيست ، من خود سخن آغاز كردم و گفتم : اصلحك الله ، من مردى مطّلبى هستم و شرح حال خود بگفتم . مالك مردى با فراست بود . پرسيد : نامت چيست ؟ گفتم : محمد . پس از ساعتى كه در من نگريسته بود گفت : اى محمد از خداى بترس و از معاصى حذر نماى كه به زودى صاحب شأن و مقامى بلند خواهى شد . سپس گفت : پذيرا آمدم . فردا بيا و كسى را هم با خود بيار تا براى تو بخواند . گفتم : من خود مىخوانم . ديگر روز بامداد نزد او رفتم و كتاب در دست من بود و من از حفظ مىخواندم ، او را خواندن من خوش آمد زيرا زبانى فصيح و صحيح داشتم و او پيوسته مىگفت : اى جوان باز هم بخوان تا در مدت چند روز كتاب به پايان آمد . من در مدينه ماندم تا مالك بن انس جهان را بدرود گفت . آنگاه به يمن رفتم . در آنجا كارم بالا گرفت . والى يمن مردى ستمگر بود . از جانب رشيد آمده بود . من او را از ستم منع مىكردم . در يمن نه تن از علويان بودند كه بر ضد والى تحريك مىكردند . والى به رشيد نوشت كه مىترسم شورشى به راه افتد و نيز مردى است از فرزندان شافع مطّلبى كه امر و نهى من نمىپذيرد . هارون در پاسخ نوشت علويان و مطّلبى را نزد او فرستد . چون بر هارون داخل شديم محمد بن حسن در حضور بود . هارون نطع و شمشير خواست و گردن علويان را بزد . محمد بن حسن روى به من كرد و هارون را گفت : يا امير المؤمنين اين مطّلبى مردى زبان‌آور و فصيح است . گفتم : يا امير المؤمنين آهسته‌تر ، تو داعى هستى و من مدعوّ . تو بر هر چه اراده كنى مىتوانى كرد و من به آنچه خواهم قادر نيستم . يا امير المؤمنين چه مىگويى دربارهء دو مرد كه يكى از آن دو مرا برادر خود مىداند و ديگرى بندهء خود ، كدام يك در نزد من محبوبترند . گفت آنكه تو را برادر خود